تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
تکه تکه انار

چونان آه می کشم که بخار نفس بر عینکش می نشیند این خدای هم کور و هم کر و هم لال

مگر می شود زندگی کرد و عاشق انار نبود ، مگر می شود که دانه دانه انار خورد و فکر یار نبود ، مگر می شود که فکر یار بود و گریان نبود ، مگر می شود که گریان بود و مست شراب نبود ، مگر می شود می خورده باشی بی دانه ی انار 

آری نمی شود بود و هر روز به انار نگفت سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()