تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
من به بیداری خود محتاجم

هان ای خدای بیداران ، خود کجا خفته یی اکنون ؟ 

وقت خسبیدن من نیست اکنون . من به بیداری خود محتاجم ،تن من بهر کاریست در این وادی آب و آسمان . بهر روز موعود ، وقت خسبیدن من نیست الان، وقت خسبیدن من با عجل است ، من به بیداری خویش محتاجم و جهان به من بیدار محتاج ،تو در آغوش بگیرم چندی ، دست در گیسوانم کن مشت ،من همین را انگارم که عمری خواب است ،وقت خسبیدن من نیست الان . من به بیداری خویش محتاجم و جهان به بیداری من ، سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()