تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
من از تمام شاعرانگیهایم بیزار

هان ای خدای شاعر ها ، کمی هم فارسی ساده شعر بگو

من از تمام شاعرانگیهایم بیزار. از بغض های محدود به قفس حلق ، از تپیدن های تندا تند دل ، از نفسهای بند آمده ام هم. من از تمام شاعرانگی هایم بیزارم. بیزارم از عکسهای خوب ، از نوا ها ی خوب ، بیزارم از زن زیبا که نمیتوان عاشقش شد ، بیزارم از دل کوه ، از ته جنگل ، من از همه ی خوبها با بغض بیزارم. ، از خدا بیزارم ، از خود بیزارم ، من از همه ی این شاعرانگی ها بیزارم. سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، شاعرانگی
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

نظرات ()