تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
فانوس و قاموس

هان ای خدای این همه بود. به کدامشان اعتماد داری؟

فانوس در دستم ، راه خویش را پیدا میکنم ، روز است و روشن ،

 شب بود و قرص ماه کامل . ولی این روزها نه به این تابان اعتمادم

 هستن نه باه آن بی تاب ماه،من با نور فانوس خویش در پی قاموس

خویش می گردم .چهره هاشان غمگین مردم دنیایم،در نور واقعی

 فانوس من، جغدان هم چشمانشان کور، هوهوشان لال.شب زیر نور

 فانوس من چهره اش تنها نیست.گرگ دارد.شب بودنش را ،تاریک بودنش

 را دارد.فانوس در دستم.در پی دوستان می گردم دست از رویتان بردارید .

 چشمان نابینائیتان به نور قاموس من عادت کند شاید ،چشم در چشم

 هم شویم شاید.فانوستان را بردارید رو به روی هم بالا آورید دستان ناتوانیتان

 را ، بعد جستن قاموسم، فانوسم مال تو ، نور فانوس در مردمکانم

جایگاهی دارد،و اگر چشمان تو هم عادت کرد فانوس را پای درختان بگذار

، تا همه مردم شهر بفهمند ما را.سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

نظرات ()