تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
من هم آب می شوم در این همه لذت

درود بر توی ای خدای بانوی تن فروش ، به گمانم این برای یک سالت بس

کوله ام را زمین گذاشته ام ، زیر درخت اول از سمت چپ این جنگل انبوه ، آنجا که جایی برای آتش کردن است می نشینم. زیر انداز را پهن می کنم. جمع میکنم هیزمهای خشک و تر را ، و به آتش دل می سوزانم همه را ،و رویش کتری کوچکی می گذارم برای دم کردن ناماندگان،  این چای دم کرده از مردم خوب و بد روزگارم را میریزم درون جام بلورین گریه هایم ، و درونش نباتی آغشته به زعفران میگذارم و با صدای خرد شدنش در ته لیوان ، من هم آب می شوم در این همه لذت. کاش بهار نیاید هرگز اینجا . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور، لذت
نوشته شده توسط بهنامترین در جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرات ()