تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شست و شوی خاطرات

هان ای خدای گاه و بی گاه. لذت بهار به شکوفه هایش بود. ای حکیم ، تگرگ و شکوفه با هم؟؟

بازیچه ی کودکیهایم می شوم باز، آرزو هایم را در تشت مسی مادر بزرگ می ریزم و به آن اضافه می کنم همه ی قهر کردن هایم را، از آب پاک و آفتاب از صافی گذشته بر آن می ریزم و می شورم دانه دانه هایشان را ، تا شاید دوباره بجورم دستانت را در این خاطرات ، شاید بفهمم کجا گم شدی از قهر کردنهایم، و اگر یافتم تو را ، دستت را ، خواهم کشیدت از تشت بیرون، با همان گیسوان خیس، خیس از آفتاب از صافی گذشته و آب ، خیره می شوم در چشمانت و خیره میشوم و خیره ، شاید هم بگویم آهسته و آرام سلام.




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()