تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
این زمین مایوس

های ای خدای مانده در بند دیو . زمین از آزادی تو مایوس است

ما با کدامین افسانه هم رزمیم؟از کدامین دیو می ترسیم؟من از افسردن خوشبختی می ترسم و امید بر بارش دیگر می بندم ، من خودم را در پنجه های غم مبینم و برای ماندن شادی می جنگم ،من پناهگاه شادی را می دانم، ولی برای در امان ماندنش لب می بندم. من همه ی شادی ها در دل می ریزم.من به غمها به شیطنت لب غنچه می خندم .من تو را با مردم در انتظار دیم.تو هم خسته و غمگین به امید بودن شادی می رفتی . تو هم هم رزم من بود در لشگر امید.های هم رزم لبسته ی لحظه های تلخ . سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، تا بینهایت دور
نوشته شده توسط بهنامترین در دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()