تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
من تمام مردمی را می شناسم

هان ای خدای بیچاره ؟ سر جنگ با کدام فرشته را داشتی که افتخارت را ، لجن مال کردی؟؟

 

من اولینی نیستم که بازیچه ی تمام این شباهتها میشود هر روز ، تمام مردمی را می شناسم که تکرار میشوند این بازیچگی را، من تمام مردمی را می شناسم که به ساده ترین سایه دل می بازند ، و برای اولین سیب افتاده از هر جا لبخند میزنند مرموز. من تمام مردمی را می شناسم که برای این آبادی ها ، باد می نویسند ، و با آب می شویند هرچه را که در این دفتر سیم خاردارها بنوشتند ، خون می شود جوهر ، مرگ می شود امروز . من مردمی را می شناسم که هر روز گریه میکنند اما ، هر شب میخوابند تا روز گریه کنند باز هم.سلام




کلمات کلیدی :سیم خاردارها، سیب افتاده
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()