تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شبی را باغ به باغ و کوی به کوی گذر کردم

به نام خدای من

شبی را باغ به باغ و کوی به کوی گذر کردم . ناله از باد میشنیدم و رقص برگ با ساز ناله میدیدم ، پارس سگ در دوردست ترس بر وجودم فرو میبرد .میدیدم پیرمردی نحیف اما خوش چهره با لباسهای پاره اما پاک ،از میان دور افتاده از دست رهگذر جستجوی غذا میکرد و من دنبال او ساعتها که ببینم چه میخواهد ، چه میخواند . پیش خود زمزمه میکرد دردهای جا مانده در دور و یاد خوشیهای ناکرده را،گوش کن دردها در صدایش را .

خدایا کودکی بودم پدرم مرد ، درد بی پدر بودن بد دردیست نیست؟

خدایا جوانی بودم مادرم هم ، اینگونه یتیم بودن بد دردیست نیست؟

خواهر معلول بی علت در سه کنج یک اتاق بدبختی بد دردیست نیست ؟

کودکم را باد از بلندی پرواز داد، خدایا امید پرپر شدن یک دنیا نا امیدی نیست؟

آن زنم ، همسرم دق کرد از دوری کودک ، خدایا زندگی بر باد رفتن درد نیست؟

ولی ، ولی

از هر درد بدتر یا خدای من ،

که بعد از هر درد و بلا بگویی خدایا شکر که من هستم در یادت ، خدایا شکر که من نیستم جزء نامهای سیاه دور افتادگانت،ولی نیست حتی نگاه تو!!! یا عادل کو عدالت ؟ که بازم شکر ، خدایا شکر

 

 

و من دیدم در آن هنگام تعظیم فرشتگان پاک دور از یاد آن پیرمرد را که به نرمی میگفتند: خدا با توست ، خدا با توست

سلام

 




کلمات کلیدی :تا بینهایت دور، خدا را شکر، بهنامترین،behnamtarin
نوشته شده توسط بهنامترین در پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٤

نظرات ()