تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
طولانی ترین ماه

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شدم؟ای خدای رانده شده ها؟

ماه برایم دستی تکان می دهد و من برایش سر،و او لبخند زنان بر بینهایت دور میتابد ،می دانی ام چیست؟ آنکه می خوانی ام؟غم غربت پراکنده کرده اینجا آن غریبه ی چهره آشنا، صدای جیرجیرکان خاموش ،قارقار کلاغان برپاست،زوزه ی گرگان بر قله ، آب برکه گشته زلال،غلف زار ذهن خنک و شاد ، برف که ببارد یلدا می آید و من طولانی ترین ماه را جشن می گیرم آن  روزها ، سلام




کلمات کلیدی :بهنامترین،behnamtarin، بز،دی،ماه دی، بهنام ترین
نوشته شده توسط بهنامترین در شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()