تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خدای کلاغ و خدای گرگ

مرگ بر خدایی که خدایی را بلد نیست

ایستاده همچون کلاغی بر تک دست سالم مانده و ایستای این مترسک، دستی که تنها برای ایستادن من در این برهوت رویا ایستادن گرفته بود،و زوزه کنان چون گرگی که در این برهوت باور ها زوزه میکشد دین را دانش را کلاغ را دست را مترسک را و گرگ را، آری گرگ را گرگ وا مانده در این برهوت زوزه میکشد و مترسک خوب میداند که زندگی تنی دارد پر ز زخمهای تازه

سلام




کلمات کلیدی :مترسک، بهنامترین،behnamtarin، کلاغ و گرگ
نوشته شده توسط بهنامترین در یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()