تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
چه رویایی ، چه خوابی ، خالی از هر رنگ و بویی

چه رویایی ، چه خوابی ، خالی از هر رنگ و بویی ، خوابی پر ز دشنامهای سیاه از مردان و مردمانی روی بسته ، با گیسوانی پر ز آه و پر ز افسوس و صدایی در همین دورو برم که صدا میزد بهنام ، بیدار باش بیدار باش. و من میدیدم پس بیدار بودم هنوز .سرم را گرفته بودم محکم میان دو دستم  تا نیفتد و صدا میگفت : بهنام ،بهنام بیدار باش . و نگاهی از سوی هر نقابی با نیرنگ و به افسون و چه میخورد نگاهم را . و فرو میرفت آه در گلویم و صدایی که میگفت: بهنام! بهنام! و چه دردی در سینه ام بود از صدای آه هایم ، از نگاه افسون بار افسوس خوار مردان و مردمانی روی بسته . و دلم فرو میرفت ومیرفت ومیکوبید و میکوبید بر کلامم و میگفتم و میگفتم  یا ا...  ویا ا.... و صدایی که میگفت بیدار شد ، بیدار شد ،

 

اون زندست .  

 سلام  




کلمات کلیدی :گیسو، رنگ و بو، بهنام آقایی
نوشته شده توسط بهنامترین در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤

نظرات ()