تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
کسی که از ترس نمیترسد
ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : بهنامترین

هـــــــی خدای مداد های رنگی ، خدای تراش هم باش ، خدای کاغذ هم باشد . خدای نقاش هم باش

من از پاییز میترسم . از آن همه زمزمه ی مردن . من از زردای پاییز میترسم . من از رنگ افتاب نیم مرده میترسم . من از درخت خشک . من از درخت نیم خواب خرمالو میترسم . من از جان دادن ان فصل زیر پاها میترسم . من از پاییز و ان همه زمزمه ی مردن میترسم

من از سازها میترسم . از صدای وحشت اور سنتور . من از گریه ی نی و تمبور . من از داد تو خالی تمپک . من از جنگ سه تار و تار و آواز میترسم . من از صدای سازهای همساز میترسم

من از قایقی بر آب آرام . من از آرامش ناخدا در دریای طوفانی میترسم . من از خدای ترس میترسم . من از کسی که از ترس نمیترسد میترسم.

سلام


 
جنگ ابرها
ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩٢ : توسط : بهنامترین

وای خدایی که تا بحال درد نکشیده ای . درد دارد . نکن

ببین بیین این ابرهای سفید پر غیرت را که با باد هم رزم شده اند و به جنگ ابرهای سیاه میروند . بشنو بشنو این صدای زجه های ابر سیاه است و ببین که برق شمشیرش کور میکند آدم را . اشک ریزان ابرهای سیاه است و خوش خوشان درختان بهار . چشم ببندی و باز کنی تو میمانی و شکوفه های بهار و اسمان آبی آبی . اگر پرستویی دیدی بجای من بگو سلام