تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خطاست
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : بهنامترین

و ای خدای سرو و صنوبر و باد

من همان مرده ی تابوت به تن هستم. می روم بر روی دستهاتان تا گورستان

آدم است دیگر . گاهی اشتباه می کند. نه از سر سادگی که به عمد اشتباه می کند. من اشتباه میکنم نه از سر سادگی و نه از عمد . من اشتباه می کنم حتی نه از روی نادانی. من اشتباه میکنم چون کارم این است. نیت از ساختنم آزمون و خطاست . خطاست. خطاست

سلام



 
طعم مرگ
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩٠ : توسط : بهنامترین

هان خدایا ! باز عدالت را تو برتری؟

 

گفتم شاید آرزویی باز. رویایی دست نیافتی از بد بخت و اقبال من در این روزها

گفتم شاید دقیقه دقیقه بودن . شاید ثانیه ثانیه مردن

ویرانم در میان طعمها ، طعم خواب و خیال ، طم گس خرمالو ، طعم تلخ قهوه ، طعم کوجه سبز و نمک ، طعم مرگ شاید ، طعم خون است انگار، طعم بی روح صدای مادر ، طعم خستگی در جان پدر ، طعم خون است انگار، طعم دورِ دست دوست ، طعم تند باران ، طعم یک روز بدون حسرت ، طعم یک خاطره ی خوب شاید

سلام