تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
پیش کشی خاطرات
ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٩ : توسط : بهنامترین

وای ای خدای سر خوش ، مستی ات را از کدام (می) داری؟

خاطره هاتان است که در حال آمد و رفتنند.جمعیم و کنار هم . شراب و ما . یادت آمد که بودی ، که بودی الان رفت . یادت آمد که گفتی ، چه گفتی الان رفت . یاد زیبائیتان هم آمد ، چرخی زد ، گیسوانی تاب داد ، یاد زیبائیتان رقصان رفت.یاد روز اول هنوزم اینجاست ،جایتان خالی باد ، هوس آمدن کردید ، رمز عبورمان این است. سلام


 
من به بیداری خود محتاجم
ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ مهر ۱۳۸٩ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای بیداران ، خود کجا خفته یی اکنون ؟ 

وقت خسبیدن من نیست اکنون . من به بیداری خود محتاجم ،تن من بهر کاریست در این وادی آب و آسمان . بهر روز موعود ، وقت خسبیدن من نیست الان، وقت خسبیدن من با عجل است ، من به بیداری خویش محتاجم و جهان به من بیدار محتاج ،تو در آغوش بگیرم چندی ، دست در گیسوانم کن مشت ،من همین را انگارم که عمری خواب است ،وقت خسبیدن من نیست الان . من به بیداری خویش محتاجم و جهان به بیداری من ، سلام.