تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
مردم وا مانده
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای بهشتیان و جهنمیان ، قشلاق تو کجاست؟

مردمی از پشت دیوار حقیقت گذران ، نگران، های گویان ، هی کنان ، خجل و سر افکنده و گاه پریشان ، حیران ، می رویم ما ، گه گداری بهر یک استراحت تکیه بر این دیوار قطور و قدیمی ، خستگی بر تنمان وا مانده ، قوز کرده در این اندیشه ، که کی ؟ کجا ما افتاده ایم این سو، از کدام در گذر کردیم آن روز که یادمان نیست الان؟ سر تکان داده و باز هی کنان ، های های گویان می رویم ما که شاید روزی در کجایی از این ناکجا آباد بجستیم دری و رفتیم داخل ، یا که یک پنجره ی کوچک که ببینیم آن سو کجاست؟ یا از کوشه این دیوار که جای ناخن کسی مانده بر آن کشیدیم بالا ، که شاید دیدیم پیرمردی سالخورده و بلند به او بگوییم سلام