تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
کلاغ منجی
ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای شبها ،روزها کجا میخوابی؟ بیخ گردن من؟

سالهاست که برای تازگی فکر می کنم. چه کنم که دانه ی انار درخت شده ، چاره جز دادن بار بیشتر برای بهتر شدن ندارد.طعم همان طعم است . چراه فقط تکرار. مگر کلاغ برچیند دانه یی از من را . ببرد در جایی بی اندازد . شاید آبی بود،نوری زد ،بادی وزید، و من درخت شدم،درختی انار. شاید دشتی را از تکرار رهانیدم. اگر برسد این روزها کلاغی و بگوید سلام


 
من هم آب می شوم در این همه لذت
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ : توسط : بهنامترین

درود بر توی ای خدای بانوی تن فروش ، به گمانم این برای یک سالت بس

کوله ام را زمین گذاشته ام ، زیر درخت اول از سمت چپ این جنگل انبوه ، آنجا که جایی برای آتش کردن است می نشینم. زیر انداز را پهن می کنم. جمع میکنم هیزمهای خشک و تر را ، و به آتش دل می سوزانم همه را ،و رویش کتری کوچکی می گذارم برای دم کردن ناماندگان،  این چای دم کرده از مردم خوب و بد روزگارم را میریزم درون جام بلورین گریه هایم ، و درونش نباتی آغشته به زعفران میگذارم و با صدای خرد شدنش در ته لیوان ، من هم آب می شوم در این همه لذت. کاش بهار نیاید هرگز اینجا . سلام