تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
وچه نوری دارد این خورشید مرده
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ آذر ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

وای ای خدای تاریکی ، نور ت کو؟؟

ما چه از هم دوریمو چه از هم دلگیر ، و در این وانفسا غم همپیمانه مان ، و چه تلخ است مزه مان، و چه جامی که نداریم و چه رنگی که ندارد و چه بویی که نیست.سلام


 
وصلت آذر و دی
ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای خنده و سوز !!! یک نمایه از گدشته به حال می دهم ، کودکی امگریه کردم وتو خندیدی ، حال که بغض می کنم گریه می کنی؟ کدام را باور کنم ؟ان شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ؟

از غصه و باران که بگذریم،زمین حال دیگری دارد،قصه های نو خواهد گفت به یقین، غصه های تازه را بغض می گوید با ابر ، سوزهای زمان را مینویسد با شاهپر ابر وجوهر برف ، امسال زمیستان بغض تازه می ترکاند بی حق حق ، وتو بگو واگویه هایت را آدم برفی برای آدم برفی و بگدار بدانند این برف بازان ، این چله گم کردگان به بی راهگی نبود هندوانه و انار ، تا ابد باقی خواهد ماند این وصلت آذر و دی در آن دقیقه آخر. سلام


 
ب ا ی د آ ه س ت ه م ر د و ر ف ت
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آذر ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

با خیال نور هایت چه کنم؟؟ ای خدای فرورفته در تاریکی ؟

مرگ برایمان به آواز بلند میخندد. دست بر دست میگذاریم ومی بینیم پوسیدگی هایمان را

مرگ هم به سراغ مان آمد اگر ، میگوییم برود .کار دیگر داریم.دست از سر پرکار ما بردارد.ما اینروزها عزا داریم .عزای دوستانمان را نگه می داریم میگوییم دور شو . ای مرگ بلند آوازه و تنها ، ما در غم مرگ همه همراهان سوگواریم. سلام