تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
چوب بریزید بر این آتش تا او خنک شود شاید
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

ای خدای ابرهای باد آورده،برای باران های نا خواسته هم تو خدایی می کنی؟

 

من نمی دانم که باد را که فوت کرد؟؟ولی خوب می دانم که برای خنک کردن من نبود .. میخواست آتش درونم گرر بگیرد.چوب بریزید بر این آتش که شاید از سوختم او دلش خنک شود . سلام


 
و در این آبادی . نه آبی نه بادی
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

دزد را به چه امتحان کردی به نداری؟؟ فاحشه را چه؟؟ ای خدای بی بند و باری

و در این آبادی . نه آبی نه بادی ، و در این خاکستان که نه خاکیست و نه بستان به چه امیدی بجوشیم ؟؟ به چه امیدی بکشیم نفس ازسینه؟ به چه دردی بکشیم آه ؟به چه سودی بکنیم هر روز ضرر .من نه بهشت را می خواهم نه جهنم به که گویم ؟ از که پرسم؟

سلام


 
اشک مداد سیاه
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شده

و نه از سوز دلت باکم هست،ونه از مرگ شود تقدیرت،

هم درد می شوند مرا مداد ب6 و ب12 با طعم تلخ و غلیض سیاهی ها و طرح می کنند چشمانی را که سیاه نبود هرگز،چشمانت التهاب و اشک دارند و دستان من از خیسی چشمان توسیاه است هر روز.سلام


 
ماندگارترین خاطره ی من همان گریه های نوزادیست
ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

بار خدایا،من را بپذیر ووجودت را برایم پس بفرست

من یعنی ام شاد است ، شاد تر از آن همه خنده های بازیگوش،یعنی ام دیروز است، یعنی ام فرداست ،یعنی ام هرچه باشد اکنون است،نام دیگرم را بگذار حالا،شاید اویی بترجماندم خنده،دیگری معنی ام کند ناله،برای اولیم بار نیست که میگویم، معنی ام هرچه باشد خوب است،من خودم را می شناسم،بهنام، ترینی از بینهایت دور م.

سلام


 
متال گونه های بارون
ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

خدای وقت و بی وقت کمی هم مارا برای حودمان زندگی کن

یکی اینجاست که به تومیگه دیونه خبر داری که فردا آسمون میخواد برای تنهایی زمین بارون رو نوحه بخونه؟ وتومیگی آره ولی دیونه یادت باشه آسمون از این قولها زیاد داده ،یه روز آماده ی ترانه های بارونی و بارون نیست ، یه روز بی چتر کنار جاده داری از تنهایی و سرما سگ لرز می زنی و آسمون داره شعرهای بارونیش رو متال گونه می خونه.

سلام


 
طولانی ترین ماه
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شدم؟ای خدای رانده شده ها؟

ماه برایم دستی تکان می دهد و من برایش سر،و او لبخند زنان بر بینهایت دور میتابد ،می دانی ام چیست؟ آنکه می خوانی ام؟غم غربت پراکنده کرده اینجا آن غریبه ی چهره آشنا، صدای جیرجیرکان خاموش ،قارقار کلاغان برپاست،زوزه ی گرگان بر قله ، آب برکه گشته زلال،غلف زار ذهن خنک و شاد ، برف که ببارد یلدا می آید و من طولانی ترین ماه را جشن می گیرم آن  روزها ، سلام