تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
یکی بود تنها بود
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

دلمان خرمالو کرده هوس. این زمان رو زودتر ببر تا ببارد برف. ای خدای فصلهای بیهوده

 

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نیود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف.

سلام

 


 
نگاه کن تو را نگاه می کنم
ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

ای خدای خوب و خوبتر شاید، به زمین که رسیدی سری هم به دیار ما بزن. خون است و قیام . تو چه می گفتی ؟؟؟ جهاد؟؟

ای آنکه نهال نازک دستانت خاک را به خدا هدیه میکند شاید. نگاه کن، تو را نگاه میکنم.سر از خواب بردار و ببین که دیوانگان دو عالم جمع شده اند و برایت کف میزنند.!! مسخ شده اند از حضور همیشه وفورت در این گذر جاودانگی ، در این زندگی نه شاد و نه غم، در این زندگی ملس، در ای جاودانگی مبهوت ، تو را کف میزنند دیوانگان دو عالم و من کرنش کنان تو را میگویم بی منت. سلام.


 
خارزار
ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

ای تو که در هیچکجایی. خسته و در مانده وامانده و دست لرزان و  یاد بر باد،ببین دیگر ناخنهایم حال نواختن روی دیوار را ندارد،خدایی کن و دیواره ها را بشکن.

به باران بگویید ایستادن بگیرد،اینجا دلی در حال فرو پاشیست،به افتاب بگویید پشت ابر پنهان شود،اینجا جویی در حال نرفتن است،به ابر بگویید رفتن نکند،اینجا پیری در حال مردن است،به دنیا بگویید ایستادن بگیرد،خدا جامانده  است در جایی. سلام


 
لعنت به هردوی ما
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

 ای خدای سنگ بزرگ، باز هم باید چرخید؟

زشت و زیبا تویی که عاشق بودن را از بر نبودی ، بد و بدتر منم ،منی که معشوقه بودن را از یاد برده ام انگار،لعنت به هر دوی ما

سلام