تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خدای کلاغ و خدای گرگ
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

مرگ بر خدایی که خدایی را بلد نیست

ایستاده همچون کلاغی بر تک دست سالم مانده و ایستای این مترسک، دستی که تنها برای ایستادن من در این برهوت رویا ایستادن گرفته بود،و زوزه کنان چون گرگی که در این برهوت باور ها زوزه میکشد دین را دانش را کلاغ را دست را مترسک را و گرگ را، آری گرگ را گرگ وا مانده در این برهوت زوزه میکشد و مترسک خوب میداند که زندگی تنی دارد پر ز زخمهای تازه

سلام


 
شادی پس از ماتم
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

ای خدای ماری که آدم را گول زد،نگو که از اول ته اش را نمی دانستی

و تو میمانی و آن غم ، آن شادی پس از ماتم ، و تو میمانی و آن عکس تنهایی ، تو میمانی و دریا فراموشی ، دل سپردن بر خاک بی یاری ، چه غمگین  دردهامان را رو به آسمان میگوییم و افسوس نمیدانیم خدایی در آن بالاست که دل دارد دلی پر ز غمهامان ، پر ز ماتم.

سلام


 
سبز کشی به سبک خدا
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

های ای خداوند سرخ و سفید، سبز کشی میکنی حالا؟

من باور کرده ام که فرار از این زمین ممکن نیست ،من باور کرده ام و تو هم به باور من برس،این زمین جای ابدی من و توست، ما محکوم به بردن هستیم و محکوم به باختن، تساوی در زمین آن خدا معنا ندارد سلام


 
و من تو را به دار خواهم دید
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

بزرگا ، پروردگارا، چگونه خیالت را تازه کنم؟؟ در کدام چشمه ؟؟ بر لب کدام تشنه؟؟

و من تو را به دار خواهم دید ، مرگت دور است، آن بالا نیشخند میزنی و نفس میکشی و خود طناب دارت را از بالا گرفته ای و رو به وکیلت میگویی؟ به نظر تو من چند ماهگی ام آدم میشود؟ ، و خوب میدانم که از نو آزاده یی نو برای تولد آماده شده است، شاید سال دیگر بعد از یک سالگی ات از این اعدام جشن صد سالگی و بلوغت را گرفتیم با کیک تلخ تجربه و شهد زهرماره خاطره ها.

سلام