تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
صندوق خنده ها
ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

 

 ای خدای نیازمند به اطاعت و پرستش.

خنده هایم همه را ریختم درون این صندوقچه . میگذارم پشت در خانه  ه تان . هر وقت دل تنگ شدی بازش کن و نفسی بکش . دنیا را به کامت میکند شاید، دنیا را نگه ندار . چرخیدن را لازم دارد که گمان میکنم ما اهلش باشیم،سلام

       

 


 
بارانی که نباشد خاطرات هم نیستند
ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

 

ای خدای گم کرده راه، رو به جنوب برو ، آنجا چیزیست که مردم پرستش می کنند، ببین برایت آشناست؟

مگر میشود. تو بروی و باران بماند. باران که نباشد بارانی به چه کارمی آید . بارانی که نباشد دستات را در کدام جیب و برای کدام خاطره نگه دارم. تو نباشی خاطره ها هم نیستند.سلام