تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
اشک بر گریه
ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

تف به این خدای لگدمال شده

به حال کدام مردم گریه می کنید؟آنان که به حال خویش گریه نمی کنند؟من تنها برای خویش گریه می کنم و هرکس که برای خویش گریه می کند

سلام


 
مرگ مرده
ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

فراموشم نکن،خداوند سنگهای قبر

و تو تا آخر باریدن یک رفتن ابر را وقت داری و رفتن ابر را یک باد و باد را یک تابش و تابش را یک روز و روز را تا صبح و تا صبح یک شب. میبینی عمر آدم برای چیزهای پوچ چه واحی کشدار میشود. سلام


 
پایان راه بی پایان
ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

خدای برگ فهمیدی که کی مرد و از درخت افتاد؟

و این آن پایان نیست ، اگر گفت که هر کس، آخر کاری برای مرگ خویش دارد ، و این آن آخر و این آن پایان اندوه ناک و اشک ریز و غم انگیز نیست ،  و این هرگز نبیاد آخری باشد زمانی که حتی برای یک دمی دیگر توان سینه بالا بردن و پس دادن آن دم را داری ، و این آن آخرین نیست هرگز زمانی که تو بیداری و ...و این آن آخرین شاید که تو باز برای آخری دیگر پا بر خاک این صفحه بگذاری. سلام 


 
فرار زمان
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ خرداد ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

بیا و این روزهای خوب را به گند نکش. سلامت که میدهم پاسخ نمیگویی نگو. اما حد اقل رویت را به روی دیگری نکن از لج من. ای خدای شاید دوست. 

  

  

و درنگی که زمان کرد که بفهمد این مکان را زمانی بوده است یا نه .... دست هی کنان خدا ،راه انداخت زمان را و هنوز زمان انگشت به دهان که چقدر چهره ام برایش آشناست. سلام