تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
دام و مادام
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

خدا هم اینقدر خسته و خوار و خمیده و خاک آلود؟

 

دستهایت را به پایین بیاور. ولی آهسته و آرام. سرت را بالا بگیر . در چشمانم نگاه کن و بگذار تا اینبار به تو بگویم. این سیبها را قبلا کسی چیده است و دیگر ممنوعه نیست. دام یکبار دام است و مابقیه عمرش را باید گفت مادام. سلام

 


 
آسمون آرزو داره زمین
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

ای خدا مغروز و جاه طلب ، از خدایی هم رنگ بالاتر هست؟

مگه نه اینکه آسمون آرزو داره که روزی یکبار از رو زمین ردشه،مگه نه زمین کرده دعا که یادش تو خیال آسمون حک شه،مگه یادت نیست زمان عاشق چشمای  آبی آدم شد،که بعد از اون از رفتن نایستاد و تا ابد  رد شد،مگر نه اینکه گل برای دیدن آفتاب رویش کرد،یا درخت برای بودن با گنجشک ثابت موند و با نرفتن سازش کرد، و آره یادمه من ،همیشه آهسته و آروم نگاه چشمای خواب و خمار تو می کردم ،آره یادمه حتی که وقت نگاه من ، تو زل می زدی به خورشید  نمیذاشتی ساده از تو آسمون رد شه ،ولی الان چشمای من سوی چشمای تورو کم داره ،نمی خواد که بزاره نگاه دیگری مرحم شه، الان خورشید  رفته و ماه تنها نشسته بر لب بومی منتظر تا از نگاهم توی چشمای تو زمین روشن ،تا از سیاهی های شب کم شه.

سلام


 
دیونه یادت باشه
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

سایه ی تو زیر ندارد ای خدای سایه ها تا عبد تکیه به تکیه ام بسپار

یکی اینجاست که به تو میگه دیونه خبر داری که فردا آسمون می خواد برای تنهایی زمین بارون رو نوحه بخونه؟ و تو میگی آره ولی دیونه یادت باشه آسمون از این قولها زیاد داده،یه روز آماده ی ترانه های بارونی،بارون نیست ، یه روزم بی چتر کنار جاده داری از تنهایی و سرما سگ لرز میزنی و آسمون داره شعرهای بارونیش رو متال گونه می خونه.

سلام