تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
این زمین مایوس
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

های ای خدای مانده در بند دیو . زمین از آزادی تو مایوس است

ما با کدامین افسانه هم رزمیم؟از کدامین دیو می ترسیم؟من از افسردن خوشبختی می ترسم و امید بر بارش دیگر می بندم ، من خودم را در پنجه های غم مبینم و برای ماندن شادی می جنگم ،من پناهگاه شادی را می دانم، ولی برای در امان ماندنش لب می بندم. من همه ی شادی ها در دل می ریزم.من به غمها به شیطنت لب غنچه می خندم .من تو را با مردم در انتظار دیم.تو هم خسته و غمگین به امید بودن شادی می رفتی . تو هم هم رزم من بود در لشگر امید.های هم رزم لبسته ی لحظه های تلخ . سلام


 
باید از دور پرید و به نزدیک رسید
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

های خدای وا مانده، از دستم برایت چه کاری ساخته است

باید از نو نوشت . باید از تازه ها گفت هر روز. باید از دور پرید و به نزدیک رسید. باید هر روز نشست و خورشید را حدس زد. باید از آواز قناری ها یک معما ساخت و برای حل آن از جهان پرسید. باید از راه رسید و دم پنجره با اخم ، قهوه ی تلخ نوشید. سلام


 
واژه های بی معنی
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

ای خدای آدمهای بیدار؟ کجا خواب مانده یی ؟؟؟ به کدام درخت سیب تکیه داده بودی ؟ هان

می دانی ام چیست؟؟ عشق را در میان واژه های بی معنی گم کرده ام ، برای یافتنش باید واژه ها را کشت و از نونوشت

من همانم که خاطرش در خاطرتان جا مانده بود جایی. آمدم بگویم بی خداحافظ ، سلام


 
سبز و زرد و مرگ
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اسفند ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

هان ای خدا . خودی نشان نمی دهی؟

من بر این تنهایی ام ایستاده ام ، هر سال سبز می شوم و باز زرد و باز مرگ و هر سال باز سبز.من بی هیچ همخوابه یی عشق بازی میکنم. من بدون هرزگی بارور میشوم هر سال. من ، منم . با تمام تنهایی هایم.سلام