تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
من گمشده ی ایام هفته هستم
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

 

هی خدای روزها رفته ، روزهای مانده را هم تو خودایی میکنی؟؟؟

مثل جمعست امروز . فردا شنبست شاید . من گم شده ی ایام هفته هستم. من له شده در ورق های تقویم . باد مرا با خود برد ، وقتی این تقویم آینده را باد ، بی مهابا ، به گذشته میکند پر پر. سلام


 
من تمام مردمی را می شناسم
ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای بیچاره ؟ سر جنگ با کدام فرشته را داشتی که افتخارت را ، لجن مال کردی؟؟

 

من اولینی نیستم که بازیچه ی تمام این شباهتها میشود هر روز ، تمام مردمی را می شناسم که تکرار میشوند این بازیچگی را، من تمام مردمی را می شناسم که به ساده ترین سایه دل می بازند ، و برای اولین سیب افتاده از هر جا لبخند میزنند مرموز. من تمام مردمی را می شناسم که برای این آبادی ها ، باد می نویسند ، و با آب می شویند هرچه را که در این دفتر سیم خاردارها بنوشتند ، خون می شود جوهر ، مرگ می شود امروز . من مردمی را می شناسم که هر روز گریه میکنند اما ، هر شب میخوابند تا روز گریه کنند باز هم.سلام


 
حال ما خوب ، حال این روزهای ما؟
ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای گذشته های نزدیک ، از دورترین آینده ها چه خبر؟؟

حال ما خوب است معتدل رو به روشنائیهاست ،حال ما هیچ خدا را بندگیست ،و خداوند هم این روزها خوب میداند بنده کیست! ،حال ما سبز است اما لجنی ، حال ما روزگذشته را پشیمان شده است ، روز ! حال ما شبها هم عصیانگر شده است ،حال ما سرو و صنوبر را فرق نمی دارد زیاد ،زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است ،حال ما خیس آن اکنون است ، حال ما را خواسته باشد اگر دوستی ، خوب است معتدل رو به روشنائیست.

سلام