تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
بگو سوگند
ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای خنده و سوز!یک نمایه از گذشته به حال می دهم ، کودکی ام گریه کردم و تو خندیدی ، حال بغض که می کنم گریه می کنی ! کدام را باور کنم؟ آن شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ! ای خدای دوگانگی و تشویش

قول بده ، دست بر سینه بگذار و بگو سوگند ، که اگر به تو دادم نشانی دریا را ، وقت دیدن او ، بعد غرق شدن در آبش ، لحضه یی هرچند کم هرچند دور ، آوری یاد مرا و در انیشه ی خویش بپرسی از من خانه ی دوست کجاست ، و من هدیه کنم برگه ی کنده شده از مشقهای سهراب را ، که در آن بنوشته پشت هیچستان است ، حال بنویس آدرس دریا را ، بعد از شب دم صبح ، قبل تابش نور وقت آواز قناریهاست ، که به رمز ، اذان می گویند ، آن زمان سر بر مهر شمایل بگذار ، چشم ببند ، اندکی صبر کنی غرق دریایی تو ، راستی برسان دریا را ،سلام


 
یادما باشد
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

این جهنم را خدا به جهنم بفرست

یادمان باشد بنویسیم فردا،امروز که گذشت ،دیروز هم که فردای روز قبلش بوده و بس،یادمان باشد روزی یکبار بنویسیم تنها ،بنویسیم یکتا،شب به شب آخر شب بنویسیم مادر،خط بعد دور از چشم تنگ مداد قرمز بنویسیم بابا خط تیره خواهر ، صبح به صبح بعد از خواب زیر مشق هر دیروز بنویسیم ،سلام


 
درخت بر دار
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ فروردین ۱۳۸۸ : توسط : بهنامترین

 و اینک فصل خزان یادهاست،تو ببین،خاطراتت چگونه میریزند از ذهنم ، ای خدای مانده تنها


و درختی آویز از طناب داری که ته آن به ابری وصل است، و در این وانفسا باد میدهد تاب درخت را. و کسی در دور دست گشته است شاد از بازی آن طناب این درخت و باد و ابر.سلام