تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
داوری داور خویش
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

های ای پیشکسوت عالم،دست بر ریش سفیدت میکشیدی وقتی،چشم خمار میکردی رو این آبی و آب،روی آن خاک و خمیر،تا ببینی چه شود آخر و عاقبت این مرد بلند آوازه،آن آدم کوتاه قامت،یاد کردی از این که زمانی من خواهم آمد و چشم در چشم تو می دوزم شاید،و نترسیدی از این همه پای در گل ماندن من،و از آن که بریزی عرق شرم از کار خودت؟ای خدای بزرگ و مترود تو بیا و اینبار، داوری کار خودت را به من ها بسپار.

زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران،سخت آمدن درد کبود، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نبود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف. سلام


 
پروانه ی دیوانه
ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

ای خدای لبخندهای مهربانی ، ای خدای گل و بلبل ،ای  گه گاه نیشخند و چشمک تو بیا و ببین پروانه برای خنده ات باز دیوانه شد.

این اواخر کمی از همه بیزارم. آنقدر کم که نمیخواهم کسی چیزی برای آخرت در یادم جا بگذارد.این اواخر از خدا دلگیرم. دل گرفتم، دست دوست دادم.این اواخر من کمی با آب میروم تا کوه و برای بزهای کوچک شیر میچینم و علفها را وا میگذارم تا بخشکند از نبود آنهمه بزها. سلام


 
خورد شدنم در آیینه
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ آذر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

این تکانه ی هستی؟ این ستمسرای شوق، این نشانه دار خوبی، همه نفرین شده ی من اند، منی که تا تاریخ زنده است جای زخم هایم را به هیچ احدی نشان نخواهم داد حتی تو خدای درمان تنهایی.

آینه میشکند وقتی سنگی به آن بخورد،سنگ وقتی به آن می خورد که پرتاب شده باشد ،سنگ را  به سمت آینه پرتاب میکند همیشه کسی ،وقتی آنچیز که باید نشان میداد آینه نشان نداده باشد.

بیا و تفی به صورت خودمان بی اندازیم قبل از آنکه آینه را شکسته باشیم. خوب است این تف.. غرورمان را خورد میکند بدون آنکه بوی نای ریه یی را درون صورتمان پراکنده کند. سلام