تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
زمینی دور از خدا
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

آه تمام سینه ام را پوشانده. مه است . مه غلیظ افسوس،هان ای خدای گرما بخش،گرما که شوی این بخارها پاک میشوند.

و در این راز و نیاز پیش آن زیر و زبر، پشت آن جا و مقام ،در همان گوشه ی مرگ ، لای روزنه ی دوست،در بلندای مکان ، در فرود هستی ، همره بارش ماه ، زیر تابش باد ،جای تو خالی بود روی سجاده ی علف ،روی پیشانیه خاک، روی مهر گل سرخ ،و خدا هر زمان که میگذشت جای خالیه تورا  مینگریست  با خنده و همان آه عمیق دست بر دیوار بلند حقیقت مالید و آهسته به در شاد بهشت کرد نگاه . منتظر ناز قدمهای تو است . با خودش میگوید ،از خودش میپرسد !روی آن خاک بزرگ این زمان تا کجا کند و آهسته و پیوسته رود؟ . سلام


 
دست درازی به زندگی هنوز هم؟
ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

ای نا خدای کشتیهای بزرگ،این کشتی کوچک ما به گِل ننشته،گم نکرده راه را، بی باد و بادبان نمانده، او فقط تورا میخواهد و وزش نگاهت

در این گیر و دار زندگی و مرگ

دست رو به آسمان بردنت هنوز هم؟

عشق رفت و دوست رفت و دشمنان جمع

با دشمنان نا بکار دوستی هنوز هم؟

سخت بود زندگی، کردیمش تاراج

در این حراج زندگی گرانفروشی هنوز هم؟

سکوت و نشانه ها همه از رفتن است

دست درازی به دیوار زمان هنوز هم؟

تا خدا شدن فقط چند گام فاصله است

این گامها را برنداشتن  هنوز هم؟

دیدی که کِرم از خود درخت بود!

میبینی که مرگ هست و دست درازی به زندگی هنوز هم؟

 سلام

 


 
خدای دگر و مشق امروز آفتاب
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

دیر روزیست که جنگیدن را با خدا کنار گذاشتم . خوب یادم  هست ، نشسته بودیم روبروی هم، روی دوزانو ، خسته از اینهمه تقلا ، یک دستم مشت و یک دستم دشنه و او آینه ام در روبرو، با دستانی که من نمیدیدم و دشنه یی که من نمیشناختم . نفس نفس میزدیم ، به چشمهایم نگاهی کرد دشنه را زمین انداختم با انکه دشنه اش در دستش بود. ایستادم و او هنوز نشسته بود. کمی نگاهش کردم  و راه پشت سر را گرفتم و رفتم . یادم هست دعوا از کجا شروع شد . از همانجا که من به او گفتم: ای خدای به ظاهر قدرتمند و در باطن شاید . او خود به این نتیجه رسیده بود که ظاهر و باطنش یکی نیست . میخواست مرا ثابت کند ، که من نتوانستم ثابتم شود ، ندانسته دست به دشنه ام بردم . دشنه ام ؟ دشنه ام چیزی نبود مگرسجاده ، من در راه برگشت برخوردم به خدایی که هم محو بود و هم ظاهر و باتنش قدرتمند.خدایی که ثابتم شده بود بدون آنکه دست بر دشنه یی ببرد یا مشتی که من نمی بینم را گره کند ، قدرتمند است ظاهر و باتنش. خدای صبر و احتیاج

غصه هایم زیر پایت.قصه هایت نوک خودکار . مشقهایت را همه از بر بودم . جیغ و انجیر و نبات،سوسن و سایه و آب. مشقهایت را همه از بر کردند. مشق امروز آفتاب ، سلام


 
این روح سالخورده
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

هان ای خدای ایستاده در آن نزدیکی ، تویی که گریه کردی برمن ! تو که خندیدی در ته دل از من ! حال اگر نوبتی هم باشد نوبت من است ، موفق میشوم

 و تو به خدا بودنت افتخار کن 

سالخوردگی های این روح ، این روح خط شکن ، این روح ز پیش رفته و ز پس اوفتاده ، این تنها روح که تنش زخم داشت از بد روزگار ، این روح که شاید تنها روح باشد که قد خمیده باشد زیر بد و بود این مردم کم روح و بی روح ، به گمانم این سالخورده روح تنها روحیست که میخندد حتی با این تن زخم خورده و خمیده ، حال هم که خود میگوید که از بد روزگار تن به قفس داده و از نمایشش به شما پول کفن و دفن جمع میکند ، بشتابید که قصد رفتن کرده این روح ، این نمایش آخر است ، پنج زار میشود ولی ارزش دیدن دارد ، بشتاب ، خانوم ، آقا، سلام .