تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
نقش ونمای تنهایی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

جادهای بی انتها و قدرت یک گل سرخ ، سبزیه سبزینه در کنار هم ،همه با هم و برای هم ... نیت میکنم و جاده مرا انتخواب میکند به راه که می اوفتم دنیا نظاره ام میشود.

 هان ای خدای ره و ره دان،تو راهنمایی ام نمیکنی در این گرد و خاکی؟

 

 

و تو تا آن زمان پای بر جای پاها بگذار و بخوان آرام و آهسته بر ذهن پر از الطاف خداوندی که چه در سرما و چه در گرما اگر دستم در دست دیگری باشد همیشه حال و هوای تنم معتدل ، رو به زیبایست . بدان غمها چه پا بر راه فرا بگذارند و یا ایستاده و قهقه باشند و با انگشت بر روی تن عریان خیالت نقش و نمای تنهایی را بنویسند هنوزم تو با یک دست گرم و خوش آب و رنگ تمام غصه ها را پیروزی. پیامم را بگیر از دور.

 از بینهایت دورم .سلام

 


 
کسی به نام کس دیگر
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

نه به اینکه نمی آیی و نه به آنکه بیچارهمان میکنی از حضور. نور ات را نرم و آهسته همراه با تابش پائیزی خورشید بفرست در چشمانم، فسیل نمیشود. چقدر به خودتان سخت گرفته اید این زندگی  ما را.ای خدای کوششگر و کوشا. 

کسی به نام کس دیگر، در تمام حوصله ام میچرخد، میچرخد و بال میکوبد به هم و پا میکوبد بر کف فلزی  ه حوصله ام،دارد در این رفت و آمد وامیدارد چشمانم را تا چونان چشمان تشنه یی که التماس چکه هایی میکند که در دور بر خا کی  بی چیز می افتد ،  اشک و آه شود و پنجه بر خاک بکشد دستان صاحب آن چشمانی که تشنه است ، تشنه ی همان آبی که آهسته بر خاک می اوفتد در دور. آنکه دیگر اکنون با این حال نزار که به من داده کس نیست و ناکس نام گرفته در این حوصله ام، میچرخد و بال میکوبد و پا میکوبد بر کف فلزی ه حوصله ام و دارد در این رفت و آمد وامیدارد چشمانم را چونان چشمانی که در سلول انفرادی تنگ و بی نور و بد بوی آن مردم بد، که اسیر گرفته اند صاحب چشمان را ، سالهاست شاید که نگذاشته اند تا نور حتی به اندازه ی روزنه یی از جایی وارد شود بر این سلول تنگ و تاریک و بد بو ، حالا وا گذاشته چیزی به نام سقف سلول را تا آفتاب پر نور بتابد بر این چشمانی که اکنون التماس میکنند نباشد چیزی را که تا چند لحضه ی پیش برای بودنش در تمنا بوده است صاحب آن چشمان.آن کس دیگر که ناکس شده بود در این حوصله ام ، بال میکوبد و پا میکوبد بر کف فلزیه حوصله ام چونان که عادت کرده است حوصله ام بر این کوبش ها و دوست دارد آن کس دیگر را ، آن ناکس را ، آن دوست از نوع نزدیک و نزدیک.

سلام


 
بن بست حیرانی
ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ مهر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

به یاد بیاور لحظه یی را که سوختی بر آتش را برای زندگی میخواستم و شد آتش جان. بارش باران را نمیخواهم که سیل ویران کننده در پس آن است هان ای خدای نعمت های فروان،یادت رفته چیزی به نام رحمت هم داری؟؟

 

و تو تا بهترین روزهایت چیزی را فاصله نداری، این فاصله اندازه ی همان ایستادن رو به طلوع است ،همان ایستادن رو به غروب، همان باز کردن بالت زیر بارش باران، همان کف دستی که از آسمان گدایی میکند و او برف را به او هدیه میکند، تو فاصله داری به اندازه ی فاصله ی شب تا روز و فاصله ات کمتراز فاصله روز تا شب ،این فاصله ها خود زبان دیگری دار د شفق را به یاد بی آوری همان فاصله است و رعد و برق همان فاصله تا باز شدن بالت . فاصله ها را که پیمودی به خوشبختی که رسیدی سلام زمستانیم را برسان و بگو جایی گیر کرده ، بگو دستش را که دراز کند بوسیدمش ، بگو گیر کرده ام درون

بن بست حیرانی.سلام