تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
نظری خیال و خاطره
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ شهریور ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

نصیحتت نمیکنم اما اگر در آینه به رخ کاملت نگاه کردی ابروی سمت چپ را کمی بالا بده و به آرامی از خودت بپرس خدای کدام بنده یی؟؟ خوب یا بد!هان ای خدای شک و تردید؟

 

زمانه زمانه ی دیگریست. تمام هنرمندیت را با تمام خنده ها و ضجه هایت بیاور ،خیال و خاطره را هم.  بریز در این دیگ جوشان .آری آن تمام خنده ها و ضجه های من است . هنرمندیم که به خرجت نمیرود. دارم آش میپزم با تمام بود و نبودهایمان. کمی آبش زیاد شده و مخلفاتش کم. تو هم که خنده ها و ضجه هایت را بریزی آشی میشود که باید ده انگشتمان را باهم بخوریم. باشد قبول نذر هردویمان. هم بزن ولی یادت باشد وقت هم زدن چشمانت را نبندی که مباد یادت برود چه بودی و در کجا. آهسته و آرام هم بزن، چهره ی آشنا اگر دیدی آهسته بگو ،سلام


 
نی نوای آه و افسوس
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

ای نی نوای آه و افسوس ، ای شوق صدای زیر زنان آوازه خوان،ای مرگ، ای سکوت در جاودانگیه گاه، ای بیگاه و هرگاه در زمان جا مانده و تلاش،ای خسته زین همرهان ، ای دل بریده از تمام بندگان ،ای خدای بی بنده،! ببینم به کدامین دیوار غصه تکیه داده یی ؟ به دیوارتنهایی؟

 

از فراسوی زمان میگذرم. دست بر شانه ی دوست گام به گام با نور هم نفس با جاری، پشت ریزش اشک... تا خدا دید گریه ای کرد ، اشک ریخت،خود عجب مانده در این خلقت خویش،!!!که از این آب و گل و کمی هم آتش و نفسی بی چیز از نای خودش چه بساخته ، که من و جاری و گام به گام با عطش بوسیدن لب...چه بساخته که خودش مانده مبهوته ی من.

 های ای فرشته ی چشم گذاشته و گم شده بر روی این خاک بزرگ،ای نکو ، ای صدای باران، ای غریبه ی مکان و زمان، دست بر دستانم بگذار و بگزار تا دنیا را به تو نشان دهم تا تکان دهم بالهایت را، تا پرواز دهمت تا ابر، ابر میدانی چیست، چیزی شبیه به آب که دیگر آب نیست، چیزی شبیه به هوا که دیگر هوا نیست، ابر ابر است.دنیا را بیا با بالهای نداشته و درد گرفته ات، بیا و دست در دستم بگذارو بگزار تا دنیا را با چیزی به نام شب بگویم، شب وقتیست که خورشید را هست در هست و اما نور نیست،ماه را میدانی کی و کجا قرص ببینی؟ بگذار تا برایت بگویم.سلام


 
صدا در محو
ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

و این بار دیر می آیی. دیرتر از دیر و انگار به رویت هم نیست. کی برسیم خدمت تان؟ای خدای نقش و نقاش.

صدایت میکنم اینبار و تو آهسته جلو می آیی ، چشم در چشم من انگار و من شاد که در آخر کسی مرا  دیده است اینبار و تو هم مثل کسی که مرا انگار ندیده است دستانت را بالا می آوری و میگیری جلوی صورت من وبه دنبال برخورد صدا با آن میگردی و من یخ میکنم که ، تو هم مرا ندیده یی ... حسودیم میشود و لجم میگیرد و تو پشیمان از برگشتنت، دستت را پایین می آوری و من میخواهم ثابت کنم خود را به تو و بودنم را .آهسته صورتم را تا نزدیکی صورتت می آورم و نفس میکشم و بخار نفسم روی شیشه ی عینکت مینشیند و بوی نم آن تا ته ریه ات و تو انگار ثابتت میشود که کسی صدایت کرد. سلام


 
و من در دستان خاک
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

و من در دستان خاک ، خواب را به خدا تقدیم خواهم کرد.ای خدای بی نیازی خوابهایم را هم دادم به تو. من یک گام دیگر به تو نزدیکترم. تو از همه چیز بینیازی و من در این تلاش به تو نزدیک شدن خوابهایم را هم بی نیاز شدم.

خدا هم انگشتش را روی سینه ام گذاشته و برایم فاتحه میخواند. چه کسی بود صدا کرد بهنام؟ سهراب تویی؟ آمدم اگر این خدا دست از سینه ی من بردارد

تو  مادرم، که انگار برای نمردنم ، به اشتباه به دست و پای خاک فتاده یی، به اشتباه نرفتم به آسمان، ز ابر و ماه خواسته یی،تو ای پدر که وقت جان سپردنم،به جای حال زار من ، ز رنگ شبهای شن زار گفته یی،به اشتباه ز کار و بار گفته یی،به خاک افتاده یی پدر ؟ به اشتباه!دوباره راز خویش را بجای من ، به خاک به نجوا گفته یی؟تو خوب من،تو خواهرم ،که زخم ها خورده یی،که خوابها دیده یی ز من، تو هم به اشتباه ز رونوشت مادرت !راز به خاک گفته یی

و من که بودنم شرط نبود هیچگاه

و تو تمام خوب روزگار خوب،تو مادرم که از تمام زار زنان روبرو،به چشم من نظاره یی،به رو برویت خیره و به من، به بودنم در این نبود روزگار ، به انتهای جاده های انتظار نظاره یی، ببخش مرا ، تو رفته یی ز این دلم. تو پیش چشم خواب من، شبیه به یک ستاره یی، تو ای پدر که بودنم کنار تو شبیه به کار تازه یی ، گریه نکن که اشک تو به روی قلب مرده ام مثال زخم تازه یی،ببین پدر که زنده ام ،ببین که باز، مثل بهار، جاودانه خفته ام ، ببین که رنگ جان به جای تازه برده ام،ببین پدر که خفته ام به زیر این تابش داغ ،ببین پدر ،که خواب آخرم، چه استوار برابر صدا ،چه استوار برابر تکان تکان ساده یی، شبیه به خواب تازه یی، تو خواهرم ببین ،چگونه نرم و بیخیال  ، درون دشت خاکها، رفته به خواب ساده یی، برادرت را ببین که بار آخر است

 و باز صدای آن سکوت،صدای تار، صدای چه چه درخت،    خدا    !! سلام