تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
پازل امید
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

سعی نکن کوه باشی چون زمان تو را خواهد فرسود. همیشه از خدا ی خودت تقلید باش که آن استوار ترین است.هان ای خدای استوار و همیشگی ،دستم را بگیر و در چشمانم زل بزن تا شاید رنگ چشمانم در خاطرت بماند.

حکایت زندگیم چونان زنبور عسلی ست که در کارش خبره است و استاد. اما باغ بی گل است و باغبان در خواب.

میدانم که همیشه و همه جا ،،من و تو ،، ما، از همه و همه بهتر بوده ایم و هستیم ،، اما نمیدانم چرا وقتی همه چیز دارد روی سنگ خوبیها پیش میرود شاید،،دستی از آسمان به رنگ نور این پازل شاد مرتب را به هم میزند،، نه اینکه چیدمان پازل مرتب باشدو درست،، نه،،اما آن پازل نامرتب امید بیشتری داشت تا این دست به رنگ نور که همه ی امید ها را در خودش محو میکند.

نا مهربانیت ادامه دار است،من سرم را روی بالشت میگذارم تا بخوابم،اگر داستانت به جای خوب رسید صدایم کن یا کمی تکانم بده،خوابی سبک دارم و زود از خواب بیدار میشوم و به تو خواهم گفت:

سلام


 
درد زمستان
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

ستاره ها آرام آرام کم میشوند در ظهور ستاره ی بزرگ، خدایا تو ظهور نمیکنی تا این همه خدا کم کم آرام شوند؟

بگذار تا از زمستان برایت بگویم . فصلی که سد غم پاییز شد تا مباد به بهار برسد ، سرد بود و برف شد تا سبز تر باشد از بهار آن تابستان ، تابستانی که هر سال یک بار از پاییز حیله میخورد و هرسال باز تا دوباره غم غروب پاییزی و آن همه بغض را زمستان گریه شود.بیچاره ماه دی . بگذار تا از زمستان برایت بگویم ، زمستانی که با تمام دور بودنش از بهار  به بهار نزدیک تر است . امسال به شب چله اگر رسیدی آن چشمان نا بینایی را نزدیک پنجره ببر ، آن گوشهای ناشنوایی را به شیشیه بچسبان و بگذار اینبار زمستان برایت بگوید ، خوب که ببینی آدم برفی ها تو را دست تکان میدهند ، خوب که گوش دهی میگوید زمستان به تو ؛ بیچاره ماه دی . سلام