تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خدایی که اهل تبعیض نیست
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

سرگیجه میگرم و محکم میخورم به زمان،تعادلش را از دست میدهد و رو به گذشته بر میگردد شاید که در گذشته تو روشنا تر باشی خدای تنگ و تاریک

به کدام وصله میخندی؟ این؟ بخیه دست دوز دکتر مهربانی هاست،زخم نبودهایش بر تنم را اینجور درمان میکند تا همیشه چیزی برای یادگری در تنم داشته باشم.

خدایی داریم که اهل تبعیض نیست. در بینهایت دور ما خانه کرده. نه هفت دور چرخیدن را دوست دارد نه هفده بار نوک کوبیدن را. زبانش سلیس است و فارسی،البته گاهی هم خودمانی میشود و بفرما از خاطراتش را با فنجا میزند. خسته که بودی چشمانت را ببند به بینهایت دور ما بیا،اینجا که رسیدی خودش کلی قه قه میهمانت میکند بی منت ،با ور کن.سلام


 
جشن قبرها
ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

آمدنت را ک ی واگذار کرده یی به هرگز،رفتنت را از کدامین ناب فروشی خریدی به هیچ؟

ای خدای رفته و نور

 بپرس از دل من که آیا خدا روی زمین گل مشکی دارد؟ من به تو خواهم گفت آری دارد ، آن گل را نگه میدارد که هر وقت آدم خواست بگوید خسته ام ،هدیه بدهد و بگوید تبریک تو اکنون مردی و تو را بفرستد با گل مشکی به جشن قبرها، سلام


 
دالان درون
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

شک میکنم و تمام خبرها را دور میریزم و مینشینم پای شومینه ی سرد و خاموش. تو نباشی این صندلی تکان نمیخورد،ای خدای رفته بازگرد

 

این دالان درونت را تهی بگذار و بیا تا از بیرون آن دالان بگویم. کسی اینجا هر روز صبح داد میزند آفتاب، گه میگوید ابر و گاه باران،کسی اینجا دمادم میگوید باد،کسی با رود جاری شدن میخواند اهسته و آرام،بیا بالا رها کن دالان درونت را ، ببین الان برای قطره اشکت از سر شوق با نجوا میگوید رفت آفتاب ،از غروب ناله میخواند ، و من هر شب این موقع حدس میزنم او را ،ببین الان می گوید مهتاب و بعد از آن رو به من ، او خواهد گفت:سلام