تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
این زالو که خاک را می مکد
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

ما همه فرو خواهیم رفت چشم در چشمان خاک و در کجا به تو برسیم چشم در چشم تو اینبار،ای خدای مانده در دور دست

این زالو که خاک را می مکد!!خاک نبودنم را کی مکید،این کرم خورده تن را کجا برد؟ کدام دانه از خاک من رویید؟ با کدام میوه و عطر؟سلام


 
شهر سست خاطره ها
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

حال ساده یعنی رفته و زود،گذشته یعنی خاطرات ماندگار،ساده بماند یا رفته و عبدی یادت در یادم

ای خدای بود و نبود

شهری خواهم ساخت از آهک و چوب، و تو نامش بگذار شهر سست خاطره ها که به یاد می گساری با غم برود آهک و هر روز یکبار بپاشد از هم و یا حتی از داغ دلم گر بگیرد چوبها ، بسوزند و هر روز یکبار بپاشد از هم، و من و تو و خاطره ها دست به دامان آهک و چوب شویم و بسازیم هر روز یکبار شهر سست خاطره ها را، و در این خاطره ها بگوییم با هم به هم هر روز یک بار ،سلام

 


 
خدا هم افسانست،بم هم افسانست
ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

دنیا گاه جا ماندن است و همیشه جا گذاشتن،برگرد و رو به من کن ای خدای رفته و جا مانده در هرجا

فعل بودن مرده،خاک خورده،هستم و خواهم بود رو عشقه،چه کسیم و کجاش رو بنویسیم بسته،زندگی رقص باد و پیچش پرچم دور میله ی ایستا نیست،زندگی خاک بازی با صورت روی ریگ روان کویر دنیاست،عشق هم بی معناست،زندگی خاطره های خوب و بد بوده و هست، زندگی رنگ زرد طلا ی یاس است  روی سبزینه ی با هم بودن،مرگ هم بی معنیست،مردنی که در ته مردن و خاک برسیم به عبدیت جاری که مرگ نیست،نقش تازه در جسم تازه ،آب و عسل ،آتش و دود هم افسانست،مرگ هم افسانست،تو ببین!دست بزن به دیوار!دیوار هم افسانست،مثل دیواره ی بم،مثل تخت جمشید،ما همه بیمار بودن در این وانفسا ،ما همه مجروح شمشیر نبودن هستیم،ما مردیم،اینجا هم بهشت گناه مادر ،گناه چیدن سیب یا میوه ای  از جنس هوس ،آن مادر ویار کرده به شراب انگور،خدا هم افسانست،تو ببین،رو به پنجره چونان نماز میخوانیم که انگار خدا بنشسته و پا میدهد تاب بر لبه پنجره ی باز حیاط خلوت،که ستاره دخترک لخت همسایه در آن میکند با آب بازی ،پس ببین،عشق افسانست،مرگ افسانست،دیوار،نماز،خدا،شراب،ما همه افسانه ی بودن هستیم.سلام