تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
زمستان جان دارد،ولی پنهان و آهسته
ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

تو تا ابد بر در و دیوار شهر من نامت حک خواهد ماند. گاه اگر خودت را فراموش کردی به آنجا بیا تا من از خودت برای خودت خاطره ها تعریف کنم و چیزها بگویم.ای خداوند خود فراموش کرده کو تا باز بیاید آن سوز. کو تا بشکفد شکوفه های خرمالو.!!من نمیدانم کدام ابلهی گفت که زمستان برای جان دادن نا ندارد. اینهمه میوه زمستانی را پدرش از سر قبر من و امسال منی میچیند؟؟؟تو هم آهسته آرام بیا،پشت این فصل کرخت،بعد آن فصل زمخت و غمگین،نوبهاری داریم که تنش پوشیده شد از ساتن بی رنگ وسفید،که تمام درختان را گه گاه از لج دیگر فصلهای زمین ،میپوشاند به تنشان شکوفه های آب را،که به زمان رسیدنشان، خودشان میشوند باز مایه ی حیات بشری،میوه از این بهتر در میان این همه فصل تو اگر یافتی ، 2یا 3 سیری برای من هم کناری بگذار.

سلام


 
بکنیم علف از ریشه
ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ دی ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

 

نه برایم دست نزن. به حالم هم گریه نکن. تنها بگذار که به درد خویش بمیرم و اشک بریزم برای مرده های خویش.

تو هم از ظن خود شو یار من .ای خدای افکار عجیب و غریب

 

کاش هممون بز بودیم.میکندیم علف از ریشه و جاش خار میکاشتیم،دست کم وقت مرگ یه کویر داشتیم پر خار و خاشاک،کاش گرگ بودیم،زوزه هامون رو به ماه،درسته نمی شد به همدیگه اعتماد کنیم،ولی خب گوشت هم رو که میخوردیم استخونش رو یه جایی خاک میکردیم،سلام




 
یاد مداد بخیر
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

دلمان برای خودمان تنگ میشود گه گاه، و برای خودمان صلواتی میکنیم نثار شادی ارواح خودمان،دلمان برای تو که تنگ میشود هرگاه،رو به ماه میکنیم هر بار و رو به خورشید مایل تاب این دی ماه این روزها چهار فصل که هم از نبود لطف دارد خبر هم از نبود برف،هم سوز دارد و هم تو را کمبود،و هرچه نثارت صلوات میفرستیم شاد نمیشود آن روحت از ما،کجایی ای خدای در قرارمان از رگ گردن نزدیککتر؟  

یاد مداد بخیر ،اما مداد هم عالمی دیگر بود،مداد مرگ بود،مداد همیشه افسردگی دیرتر از بقیه به ته خط رسیدن را در وجودم میکاشت از بس زور میزدم نوکش را به قلب سفید دفتر تا بل پر رنگ تر بنویسد و بهتر مشقهایم را و آخر ،میشکست زیر بار این همه فشار من،مداد را که گرفت معلم، خوب یادم هست برای تیز بودن نوک خودکار بار ها آن را تراشیدم،و بعد ها فهمیدم راز پس دادن جوهرش در جیبم،بعد ها یادم هست که خودکار هم رفت تا بمیرد،میرود، به دستهایت نگاه کن، ببین چند وقت است بوی جوهری شدن نگرفته به خود،دستانت را نگاه کن، بوی لبتاپ میدهد این نگاه و کیبردهای آن چنانی،این را هم باید فراموش کرد،من که بمیرم، تو هم که مرده باشی، برای کودک بیچاره همان چیزی ساخته اند که مشقهایش را بلند بلند میخواند و آن چیز مینویسد،دستهایش را که نگاه کنی،نه رنگ تف و مداد قرمز دارد،نه جوهر پس دادن خودکار به خودش دیده،دیگر لبتاب هم کیبرد نمیخواهد،لبتاب یادگاری نبود توست،دستهایش را نگاه کن، در جیبش است،و بلند بلند چیزی را میخواند تا پیشرفت بنویسد،انگار پیشرفت جای کودک دی ماهی همان دیکته مینویسد این روزها

سلام


 
تنگ تنگ ماهی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

ای خدای این درختان میوه کال

هوا تند تر از نسیم جا به جا میشود و کندتر از باد،انگشت اشاره ی دست چپ رو به ته حوض،حوضچه،نه کوچکتر از این حرفهاست،این تنگ سیمانی و وامیدارم به حرکت آب این این دنیای  کوچک را با همان انگشت اشاره،به ماهی مات میشوم و مات،احساسم میشود که انگار آرزو می کند،یا شاید التماس،دو دست بالا و پایینش را آنچنان تکان می دهد که گمانم میرود با ایست آن دو جان ماهی هم می ایستد،و زیر لب چیزی را زمزمه شده است قرنها،دقت ام را بیشتر که می کنم روی لبهایش ناگاه خوشکم میزند،همیشه سوالم بوده،این ماهی که قرنهاست در آب دارد میسپارد جان،چرا پیاپی باز میگوید آب،نکند چیزی شبیه ،شبیه به، باد!حول میشوم سریع دست به کار میشوم تا برسانم ماهی را به این آرزوی دیرینه، به بادی که کند تر از باد است به نسیمی که تند ر از نسیم میرود اکنون،دست ها را در آن تنگ سیمانی میبرم و چند بار آب جا مانده از بار قبل را  به هوا پرتاب میکنم، گاه ماهی را هم ،دیگر آبی نمانده در آن حوض، در آن حوضچه، در آن تنگ سیمانی،و ماهی هم دیگر دست و پایش را تکان نمیدهد،فقط هر چند وقت یک بار برای خود نمایی خیز بر میدارد و ! نمیدوانم چه می گوید ولی انگار ،باز آرزو دارد،انگار پیاپی باز می گوید باد،باد!باد!نه انگار آب می خواهد،خواهرم آرا می پرسد :مرد!کشتی اش؟من می گویم نه انگار اب می خواهد آب،و من میرو تا آب....،ماهی خوب میداند و من هم اکنون که گاهی آرزو ها فقط در حد آرزوست،اگر بیشتر شود خواستنش تا پای مرگ هم خواهی رفت،ماهی باله زنان در آب و هر بار با تپش بالهایش بلند می گوید من آب را دوست دارم.سلام