تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
باز بگویم تورا که بعد از مرگم یادت را در یادم جا بگذار
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

میدانم که میدانی ، اما باز بگویم تورا که بعد از مرگم یادت را در یادم جا بگذار

ای خداونده تکلیف و تکلم

برگ که افتاد گفتی پاییز.برف که بارید گفتی زمستان.علفها از خاکسپاری در آمده اند و جامه ی سیدی به تن میکنند و حالا نوبت توست بگو بهار

باز باران را اینجا هجی میشوم و جیر جیرکان را همآوایی،مشق امروز یک بار تماشای بهار ، بو کردن علف و شصتن پا در چشمهی نور.درختان بادام در بهار و گردوها در خواب.قبرستان نزدیک و خاطره هاشان جاوید این شاید مردگان

نوروز میرود به سوی سیزده نحس،بهار به تابستان ،تابستان به پاییز ، پاییز به زمستان و من رو به آسمان در انتظار طعم جدید آلبالو و بارش برف.

سلام


 
بیا نزدیکتر. اینجا هوا بوی بخار و نم میدهد
ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧ : توسط : بهنامترین

خارج از تنگناها من برای تو میگریم،خدای من

بیا نزدیکتر. اینجا هوا بوی بخار و نم میدهد. شیشه عینکم را آب پوشانده اگر هم ورش دارم دیگر گمت میکنم. بیا جلوتر دستت را به دستم بده تا

با خیال راحت شیشه عینکم را پاک کنم.

نه میخواهم نصیحتت کنم و نه حالش هست. یک چیز به من امید میدهد و آن هم این است که بدانم مزه آلبالو امسال با سال بعدش چه فرق دارد. و این باز به من امید میدهد چون هر سال طعمش دوست داشتنی تر شده بود

این آلبالو ی رسیده در سال جدید

  خانه تکانی هتان را من هم هستم. تمام دور ریختنیهایم را دورم جمع میکنم کمی بهشان فکر میکنم و دباره میچینم در کارتونشان. مادرم غرولند کنان سر کارتون را میگیرد و بر میگردانیم سر جایش و آخرش نگاهم میکند با عصبانیت و میگوید تمیز شد؟؟؟ نگاهش میکنم و میگویم زنده هشان کردم 

سلام