تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست
ساعت ٥:٢۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

صبح آمد،صبح در پاییز آمد،صبح با خنده و آرام آرام آمد،صبح در فصلی آمد که غروبش زیباتر است.

 

خدایا به زیبایی غروب پاییزت تورا قسم که تو یکتا ترینی.

 

رنگواره ام را بخوان و نثارم صلواتی بفرست چون من هم خواهم رفت، بسان برگان در پاییز و باز خواهم آمد چونان برگان در بهار. برگ همان برگ است، سبز است و بزرگ اما انگار در غم پاییز کمی پخته تر به نظر می آید

 

و بدان که در این پختگیست هنگام رقصیدن با آتش خود را دود کرده و بی ناله میرود تا شاید به معبود رسد ،     شاید.

 

من نمیدانم که برگ وقتی زرد شد مرد یا وقتی از درخت به زمین افتاد اما خوب میدانم که هر برگ یک مرگ جاودانه است و هر مرگ رویش دوباره بهار،بهاری که میکشد دلمردگی را شاید،    شاید


 
پشیمان خواهیم شد حتی اگر بر باور پشیمانی نرسیده باشیم
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ آذر ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

خدایا آنچنان خاک بر سرمان بریز که توان نفس کشیدنمان نباشد. افتاب را هم نتابان تا مگر ازنو و تازه تازه ریشه بدوانیم بر این بیچاره راه

 

 

 

گاهی اوقات زخمهایی هستند که .....

 

این نه یک شعر نع یک نوحه نه یک شکایت و نه هیچ چیز دیگر، این فقط متن شد چون بسیار روان بر فکرم لخ لخ کنان گام بر میداشت، نوشته شد تا شاید آن صدای لخ لخ جایی ایستادن بگیرد.

 

همین و فقط همین

 

دیر نیست پشیمانی از تمام اشتباهاتمان ،از تمام سخن گفتن هامان یا نگفتن هامان،از کارهای کرده یا نکرده کارهامان و این در اینجا باقی که همه و همه یک روز پشیمان خواهیم شد حتی اگر بر باور پشیمانی نرسیده باشیم.

 

 

 

پشیمانم اکنون ، از تمام نا تمامهایم ، از تمام خستگی هایم از نشستنها و نگریستنهایم، پشیمانم

 

بد پشیمانم

 

گاه فکر میکنم که شاید افتادن آن برگ از درخت هم را من پشیمانم،جاری شدن رود را هم من پشیمانم،که شاید در این آشفته بازارمن نیز آنها نقش داشتند و معروف بودند در زندگی بی زندگانیم که چون چنان کردم چنین شد که ایستاده بر این بینهایت دور خود بر سنگقبر تمام آرزوهایم فاتحه میخوانم و برای گرم شدن دلم تمام خاطرات شیرین و ترشم را به دیگ پر هیاهو با طعم ملس اندیشه ها ریخته و زیرش را با چوب درختان خشک همین شهر گرم نگه میدارم تا مگر شرابش علاجی باشد بر درد بی درمان پشیمانی ، که شاید میهمانی گذرا بر این شهر دور افتاده در دور را عبور باشد ، تعارفی شود و به سلامتیش نوش کنی این شراب ناب خاطرات را، خاطراتم را ، و او نیز بسوزاند تمام پشیمانیهایش را ، خوب میدانم که اوهم ، تو هم ، ما همه پشیمانیم

 

پیروز باشید،پیشرو باشیم و نا پشیمان