تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
قهقه
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

سر به تمام سکوتی میسپارم که خداوند یکتای من در این بینهایت دور هدیه ام داد . خدایا تو را آنقدر سپاس که تو را خسته شوی

حکایت یک داستان تو دار و پر از اندرز است که من هیچ وقت 

 آن را نفهمیدم.خدایا حکایت زندگی مرا بازگو مکن که این را هم هیچ کس نخواهد فهمید.

سلام به تمام قهقه های بی دلیل پیرمرد دندان شکسته و نشسته بر حاشیه هاکه حال او را به پریشانی نزدیک می کند،سلام به آن نا جوانمردی که بی نگاه  خود ر به عبور می سپارد. سلام  به آن رند زن چادر به سر که او هم خنده را لگد مال می کند. سلام به صورت بی خنده آن پیر مرد در نیمه شب و کسانی که عبور نکردند .سلام به خواب آن پیر در بارش برف. سلام به رنگی که از چهره پیر میپرید. سلام  به روحی که هم می خندید و هم می رفت تا به بینهایت در دور. سلام به آن جسد زیر برف و خوابیده در حاشیه ها .

سلام


 
شهر من
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

از درخت پرسیدم از سبزی توست که قناری با این حال در ستایش خداست؟

 

سنگ در جوابم گفت از ستایش قناری این درخت چنان مست است و سر سبز.

 

 

های ای خداوند یکتا،درودم را بپزیر و در طالع ام نامم را آن کودک یکتا پرست بگذار

 

 

 

روزگاریست که در شهر باد هم خاموش است.صبح هم به طلوع خورشید بی اعتناست.

 

مرگ همسایه نیازرد کسی . روی بند رختی سینه بندی بیتاب نخواند هیچکس.

 

بلبلان هم در رنگ جماعت فرو رفته و جای جیک جیک همه لالند انگار.

 

روزگاریست در شهر هیچ درخت بیدی مجنون نشد، هیچ رودی سیلاب نداشت.

 

همه جوی ها در زمستان طغیان کردند اما باز هم پای هیچ عابری خیس نشد.

برف روی شانه های هیچ کس ننشست ، خاطرات را آب به هیچ جا نبرد. روزگار شهر من منتظر هیچ خرلنگ ننشت.

 

روزگار شهر من این است که هست ، با این حال هنوز شهر من است

آن شهر بلند آوازه به نام بینهایت در دور شهری که بر سر دروازه آن یاد خداست

 

 

 


 
به نام خدا و به یاد اشک گل لاله
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ شهریور ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

عطر خاک را باد به نام غبار هراج کرده در روستای فراموشی.

عطر خاک را استشمام که کنی هیچ بوی مرده نمیدهد. غبار سراسر تازگیست و جاودانگی