تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
خاک من و دست خدا
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

به نام خالق بزرگ ، به نام نویسنده تنها ، به نام خالق داستان

دیشب صدایم را ازدور در زوزه باد دیدم،نیاز داشتم انگار و رویم به آسمان بود شاید.

 ای رازبان بهار تا کجا راهنمائیت کنم؟گل سرخ در خاک است ، باد و بلبل سر آن میجنگند و ابر هم میکند شیون، میچکد اشکهایش ، خاک هم نمگین از دیدن جنگ بهار .

 تو تازه میمانی و من انگار خاک بر روی پیشانی ام نشسته و چیزی بر روی گونه ام رد جوی گذاشته.دستانت را جلو می آوری و به شانه ام میزنی ، خاک میشوم و میریزم بر روی زمینی که اندازه ی تمام خستگی هایم تازه است. تو میروی و از خاک من آب میجوشد و تمام خاکم را از نو گل میکند . رفتی و خدا می آید و دوباره من را برپا میکند . تو نیستی و خدا دستهایش را میتکاند و میرود اما من هنوز مبهوت اولین نگاه توام.تو رفتی و خدا می آید و دستی بر روی شانه ام میزند و آهسته درگوشم به نجوا میخواند:

(لیافتت را نداشت تو به ز آن بودی )

خدا میرود و من میروم و تو هنوز هستی.

سلام


 
ماه و دریا
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

گفتند که پنهانم ، دیدم گه پیدایم تا نام تورا دانم

 

خداوند بزرگ و ایثار سلام. دیشب ماه ات را در قرص کامل دیدم،آب دریا عاشقش شده بود و شهوت انگیز تا سینه ساحل خود را می کشید. ماه اما !انگار کمی مغرور شده بود.میدانم فهمیدی،امشب که ماه را دیدم کمی از زیبائیش کم شده بود، دریا هم کمی آرامتر. میدانم ماه را خواهی گرفت کم کم . میدانم که دریا میماند و بغض نمکینش.

 

افتان و خیزان خود را کشیدم اینجا . خواستم بگویم سلام.


 
در برکه ی زندگانی
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ اسفند ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

پیش آهنگ شب ، شب را به جیر جیر اعلام میکند و هنگ  برکه  به افتخارش قور میکشد ، دارکوب ِرنگه صلح میکوبد در بلندی درخت سرو.جغد، شهر در آرامش است را هوو میکشد و ماهی ها جشن را با سرود خدا یکتاست کامل میکنند.صدای خنده ای آمد،انگار خدا هم آنجا بود 

 

بیتابی میکند،دیگر دوست داشتن را درکش نیست. میخواهد ترک کند دوست داشتن را.سبز از یادش رفته بود شاید و تیرگی را زمزمه میکرد انگار. گشته بود، زیاد اما پیدا نکرده بود خدایی را که انگار قرار بود از رگ گردن  نزدیکتر باشد.دستانش مشت کرده بود و در مشتش کاغذی!خواهرش این را میگفت و کاغذ را برایم به نجوا و اشک میخواند:چند وقتیست که دیگر خدا سراقم را نمیگیرد،حتی وقتی که در سجده بغض میشوم بر سجاده  ای که انگار خودش برایم کادو کرده بود.اذان میگوید ، نمازم را میخوانم و دوباره  دستانم را به آسمان میبرم و شاید پیشانیم را بر مهر سجاده، اگر دیدمش سلامتان را میرسانم و اگر پیدایش نکردم شیشه ی قرصهایم آماده ، شما سلامم را برسانید و به او بگویید در جهنمش ایستاده ام شاید. دوست داشت بیاید تا ببینمش،امیدوارم که آنجا نبینمتان.

 تشیع جنازه اش دیدنی بود... پدر ، مادر، نامادری ،نابرادری ،خواهر و ناخواهری ،چند عمه و چند دوست.به بیست نفر نمیرسیدند، گمانشان به خود کشی بود پس کسی برایش فاتحه نمیخواند چون جهنمی بود و نا امرزیده...... گزارش پزشکی قانونی دیروز به دست خواهرش رسید.علت مرگ ایست قلبی. پیگیر که شدیم در ریه اش چیزی جزء یک قرص قلب پیدا نکرده بودند و بیشتر که گشتیم شیشه قرصها در سطل زباله.

خودکشی نکرده بود و انگار خدایش را یافته بود...

 دوست من سلام من را هم برسان و به اوبگو میدانم که از رگ گردن نزدیکتری.سلام