تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
از تبار لبخند
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

لبخند تو اجازه زندگیست. هیچ شکوفه ی نیست که از تبار لبخند تو نباشد ،استجابتم میکنی،گوش میدهی اما خوب میدانم که جواب سوالهایم را با سر میدادی و اشاره

آری شاید برای زندگی دوباره هیچ بهانه ای نباشد  و همیشه باید آ نرا خواست که الان در پیش است. آینده ام ،اینده ات در تابوتی سیاه یا در پارچه ای سفید پنهان است. خاک هم نخواهیم شد . سوسکها خواهند خوردمان. پس بچسبیم به اکنون ،انگار کسی قبلها گفته باشد ((زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است))

آخ آخ. ماهیهامان را ریختیم در استخر بزرگ پارک نیاوران. راه خانه هشان را گم کرده و دل به خشکی زده اند و هلهله کنان آدرس تنگ کوچک سفره هفتسینمان را از سرباز سر چهارراه پرسیدند. میدانی ؟ ماهی های قرمز به سبزی سفره هفتسین اخت داشتند بزگی استخر را نمی خواستند

گفتی آب باشد تیمم جایز نیست به گفته ی مرده ها و زنده ها. گمانم نگفته باشند که نور را آب تمیز نمیکند زیاد، باید خاک را به آن مالید . نوری را که از دریچه تنگ و باریک  تنورهای قدیم به تو میتابید را یادت که بیا وری ،خاک زیبایش میکرد

مرا ببخش

سلام


 
زندگی همه اش مبهوت است
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

سکوتت را از سر گرفتم . کینه هایت را هم رنگ خوشبختی زدم. دستانت را بشور، وقت خانه تکانی تمام شده. تیمم کن نمازی بخوانیم و دعایی بکنیم و کمی هم مریم بو کنیم. بوی نم ریه ات به مشامم میرسد ، رنگم را از دست میدهم . نمیبینمت اما میدانم که نزدیکم نشستی و نفس میکشی. حفظم نمیشوی یا از بر نمیشوم تورا. نور را باید فهمید.

شناختن هم برای تو کم است

ای خداوند دور و دوست.

های، ای جماعت بخوانید، همه تان شکست خورده اید و خسته ، میدانم. اما بدانید بعد از مرگ هم خرما خیرات نمیکنند. بو می آید خر داغ میکنند در جهنمشان

زندگی تمام تلاشش را میکند تا تو را به قه قه ای بی اندازد. استواری در  برابر زندگی یعنی اش پذیرفتن شکستهای آینده است. میدانی ام چیست؟ عقیده ام میگوید،زندگی همیشه حال و هوای ملسی دارد. خنده و اشک ، شادی و غم. زندگی همه اش مبهوت است. سلام

 

 


 
ای خداوند دور و نزدیک
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ بهمن ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

ای خداوند دور و نزدیک،خوب گوش کن ، یکبار بیشتر نمی گویم

 

دوستت دارم

 

آسمان بی تاب،بادی از سوی کویر،اشکی از ابر سیاه،سوتک کودک بازیگوش،گرد و غبارو سیل ناله

 

 

 

سنگ قبرم از جنس بلوط باشد با حکاکی حاج علیمیرزا،طرح درهای شهر بی نهایت دورم را او زده بود. بگویید کلون در را نرم و سبک بسازد که هر که آمد و در زد نپرم از خواب وناغافل سرم به سنگ بخورد و درد بگیرد. میوه ها بهشتی باشند، سیب و انجیر و انار.فاتحه هاتان همه از سهراب باشند و کمکی هم نیما.شلوار پدرم را وقتی از مزارم بلند شد خوب بتکانید ، او همیشه شلخته بر روی خاک مینشیند،مادرم چادر دارد مواظب باشید زیر پایش نرود،خواهرم چشمانش زخم خواهند شد از زبری دستمال دستش و همه دوستانم شاد بودنشان را میخواهم،فصل بهار خواهم مرد که مبادا نفرین شوم از گرما ، از سرما ، از گل و لای .

 

 

 سلام