تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شقیقه ی زمستان
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

تو خوب بودن بی منت را بلد نیستی ، و من عاقل بودن را،تو به دیگران مهربان باش و من قول میدهم که باور نکنم فراموشت شده ام ،ای خدای پناه دیگران دوستت دارم هنوز

اما با بغض

از هزار سوی بیکرانگی سلامم را بپذیر، خوب میدانم که صدایم را میشنوی

خداوند تقدیر و تقدم

 

و زمستان همان بهار عاشق شده است انگارکه از عشق خود خورده یک خنجر از پشت. زمستان سرد نیست این آه بهارسبز عاشق شده دیروز است  که غبار سفید شقیقه های این بهار خشک شده و زرد دیروز را مینشاند بر پشت زندگی مثل برف ،شاید

 


 
حضور یکتایی خدای یکتای من
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ دی ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

به نام آن خدایی که همیشه دوستش داشتم  حتی وقتی که انگار نیست

هی تکان تکانم نده ، من همان نهال بیدم که  در پناه تو به برگ تجربه نشستم،ای خداوندهمیشه حضور و گرانقدر

ای آسمان سرخ هنگام غروب سلام، سلامی به سرخیه دلم در تابش صبح ، سلام آغاز سرده فصل دور از بهار، سلام شتاب روزگار به سوی لحظه موعود، سلام لرزش برگ ، آهای دوست خوبی که ایستاده در بینهایت دور سلام

سلام

 آسمان شب شهر شلوغ ، ستارگان سکوت سر داده ی سپیده دم ، شوالیه شوم شبهای شبح زده و آخرینٍِ آخرین خدای زنده به گور رفته درچهار دیواری کعبه ، حضور یکتایی خدای یکتای من را به وفور میخوانند


 
،آدم را چه میدانست شهوت چیست!
ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

به فکر خدا

 

بار خدایا ، تا کجای هستی پیش رویم و ببینیم تمام بزرگیت را و بستاییم تورا تا دباره مارا بازگردانی

 

به آنجا رسیدن را مرگ لازم است ، یا مرگ هم یک پاداش تازه است ، هیچ نمیدانم، اما خوب میدانم که تو خود اراده کردی که این چنین شد ،آدم را چه میدانست شهوت چیست!!!

 

نمایش رنگ رخ از دست دادگان در پیاده روی زمستان را خوب تماشا میکنم و میدانم که بهار هم که بیاید باید از یک چیز نالید . نمیدان که چرا زندگی را به خودمان سخت گرفته ایم و همیشه نشسته و  در این فکر که زمان دارد میگذرد اما نه برای من. زندگی به این رکیکی که میگویند نیست . من قبلا یکبار زندگی کرده ام به خدا

سلام

 


 
حالا که میشود غرق شد، بیا تا فرو رویم با هم
ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ دی ۱۳۸٦ : توسط : بهنامترین

 

آه ای یکتا ترین یکتای جهان، به تو چطور ثابت باید کرد که دوستت دارم.

 

 

حالا که میشود غرق شد، بیا تا فرو رویم با هم در این مرداب تنهایی در این دریا پشیمانی، بیا تا بنگریم دریا در این اعماق برای هدیه به هرکس چه چیزی در چنته اش دارد . بیا باران بیا تا شاید باز بتابد آفتاب نیم روزی که شاید باز شویم سوی خدا پرواز بیا شاید مرا باید به کار این اعماق خوب  و خوب از خودش خسته، شوم یک رهگذر تنها، شوم یک مرگ در این بینهایت دور . بیا باران که شاید آن پشیمانی که شاید آن کودکیهایت که شاید دیدن دوستان در میان چال خاطرات تو به زیر این درخت تنها یک رویاست . ببار باران که شاید باریدن هم پشیمانیست.