تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
طلوعی دباره
ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۸٥ : توسط : بهنامترین

نگاهی به آبی اسمان میکنم و نگاهی به خاکی که زیر پایم به زوزه ی باد غبار می شد
سر رو به طلوع آفتابی میکنم که از شرق می امد ومن مرور میکردم شتاب رفتنش را به غرب و غروب. میشنیدم تپش قلبش را که با نالهایم هم آواز شده بودو میرفت که در آبی اسمان از سرخ و زرد و نارنجی خودش که با اشکهایم مخلوط می شد بسازد بار دیگر غروبی غمگین و سنگین در دنیایی از هیاهو که به دنبال من است .
چه زیبا همه در حال مردنی دبرینهه هستیم . روز شب می شد و خورشید به ماه،آبی رنگ میداد به سیاهی و من در امید دیدنه طلوعی دباره زجر جان دادن را زمزمه میکردم.
بهنام 29/بهمن/1384


 
تا کجا خواهم رفت ته این دره کجاست
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٥ : توسط : بهنامترین

کو تا ببارد باران
کو تا بشکفد دلم
کو تا جاری شود رود
تا کجا خواهم رفت
ته این دره کجاست

دل من رنگین است
دل من بی همتاست
مرده است این رویا؟
بالهایم کو؟
ته این دره کجاست

سوخته باز دل من
ماه بی نور است
سرخ سرخ است خورشید
اسمان هم بی ابر
تا کجا خواهم رفت
ته این دره کجاست

پدرم از ته دور
مادرم از خود نور
خواهرم از پر قو،از گل یاس
و همیشه و باز
همگی پر احساس
بی پر و بی پرواز
ته این دره کجاست
در بی نهایت دورم
خالی از هر نوری
با تنه خسته و باز
ته این دره کجاست

کو صنوبر؟کو باران؟
کوه و دریا کجاست؟
رود جاری؟
کوه خسته؟
ای صنوبر،دل مرده،چشم بسته
ته این دره کجاست؟
ته این دره کجاست؟