تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
سرد سرد است شب من
ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٥ : توسط : بهنامترین

این است جوانیم  گمشده در تلی ازخاک و خاکستر، گمشده در باد و خاطره،این منم همان شعله ی زیر خاکستر که شاید گر بگیرم و بسوزانم این خاک و خاطره را. و خواهد سوخت کودکیم و آنچه با خود به سختی میکشیدم در کوله ی سختی و مشقت و هزار راز نگفته ام را با خود به خاکستر شدن محکوم خواهم کرد ، و باد خواهد برد تمام جوانیم را.

 

 

تا که شاید یا که باید تو بیایی در دل این مرد دیوانه.ساخته باشی در غروب این جوان ِخام  ویرانه طلوعی از رنگ طلایی .

 

 

 

ستارگان چشم دوخته اند در چشمانم و من به آنهاچشمک خواهم زد. سرد سرد است شب من . سخت سخت است روزهایم . من به امید دیدار، غروب روزهای سخت تر ازسخت را میگذرانم و چه ساکت مینشینم  شبهای سرد تر از سرد را .

 

ای آنکه میخوانی ذهنم را ،خوب میدانم که خوب میدانی گذشته و آینده آم را.تورا به تو سوگند که اگر میدانی آینده ام در جوانی نابود خواهد شد پس بسوزان هستیم را و بگیر دلمستیم را.به همان ساعت در همان جا