تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
شاید این بار شاید بار دگر
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

شاید ین بار شاید بار دگر

شاید امروز شاید روز دگر

شاید این ماه شایدیک ماه دگر

شاید امسال شاید سال دگر

آخرین بار و روز و ماه دگر باشد که من اینجایم

شاید این حرف یا کلام

آخرین حرف و کلامم

ولی اما همین بار یا امروز یا که سال

من همین جا در همین حرف و کلام میگویم

که خدا مرا میخواند

که خدا مرا میداند ،میفهمد

که اگر غم داد غمخوارم بود

که اگر قصه کرد قصه گویم بود

که اگر شادی بود با من بود

پس خدا با من بود

در تمام بارها و روزها و سالها و حرفها و کلامهایم

 


 
باز روزگار تنهایی با نور مایل خورشید فصل پاییز
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

باز روزگار تنهایی با نور مایل خورشید فصل پاییز ، یاد غروبهایی که انسان رو به تماشا تشویق میکنند وکمی اشک.

صد بار تماشای غروبش بازم دیدنیه ، دیدنیه وقتی خورشید به نفس نفس افتاده و اسمون به گریه با اشک رنگ و تو به التماس که نیان خاطرات قدیمی و باز چند قطره اشک .

دیدنه دختر همسایه که اونم داره به اسمون با غروب تلخ پاییز و اشکها رنگیه اسمون نگاه میکنه و تو به روت نمیاری که اونم غصه دارِ و چند قطره اشک.

صدای قار قار کلاغی که با همه بی خبریش فصل پاییز و خبر میده خودشم نمیدونه چرا قار قارش با بغضِ و چند قطره اشک .

بازم شب پاییز بدون جیر جیر جیرجیرک و پر از صدای خش خش برگای خشکی  که نوید میدن رسیدن فصل پاییز و عابری که که اونم احتمالاً هنوز نمیدونه چرا بغض تو گلوش داره و چند قطره اشک .

امروز مهر ، ماه مهار از فصل پاییز امسال ، سالی که پر بود از نور و غرور برای من ، اما الان فصلم پر شده از گریه اسمون با اشک رنگ ، با نور مایل خورشید و غروبی که انسان رو به تماشا تشویق میکنه ، دختر همسایه ، صدای قار قار کلاغ بغض کرده ، برگ خشکیده ، عابر پیاده و این همه اشک . این همه اشک من که دارم میبینم خورشید به نفس نفس افتاده ، اسمون افتاده به گریه با اشک رنگ و من به التماس که نیان خاطرات قدیمی و باز چند قطره اشک .

سلام