تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
به خاطر بیاوریم آن زمان که از آغوش پدر جدا میشدیم
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

به خاطر بیاوریم آن زمان که از آغوش پدر جدا میشدیم و پا مینهادیم بر کره ی خاکی پر شده از خاک .

پس به نام یاد که همیشه پر از خداست .

دلم و گرفتم تو دستم و دارم قدم به قدم میگردم کوچه پس کوچه ی ذهن خالیم از بی خیالی . شب و روز رو به هم میچسبونم به هزار زور و بی زحمت . خواب به چشام راه ندادم مثل آدمی که روزه گرفته برای بیداری تا ببینه بیدار مونده هایی که شاید نیازی به بیدار موندنوشون نبود . اشک رو تو چشمام جا ندادم که شاید تار بشه و تابشی رو به رنگ واقعی نبینم .

 

من الان دورم ، دور دور ، روی بلندی جایی که به خدا نزدیکترم تا به تو ، یا شما ها. میتونم خورشید رو لمس کنم ، بگیرمش کف دستم با یه قطره اشک نزدیکش کنم به آخرای عمرش. شب رو با سفیدی چشام روشنش کنم . به ماهی ها نفس کشیدن توی خشکی رو یاد بدم .

 

هی ولی هنوزم که هنوزه اینجا روی بلندی که میام دوست دارم حسرت عمر رفته رو بخورم .

میدونی این یکی از رازهای وجودیت بشره که همیشه پشیمون باشه.

 

 


 
خبر مرگ تو را باد به من خواهد داد
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

خبر مرگ تو را باد به من خواهد داد

و به آرامی ذره خاکی درچشمم فرو خواهد کرد

تا بی فرمان دلم از مهر قطره گردد

خیس کند گونه هایی را که اصلاَ ، اصلاَ

از مرگ تو خم به خود ندیده بود

و که شاید با زور

تاب دهد دستی را که حتی

به خبر مرگ تو به خود تکان ندیده بود

اما،اما

باد نیست در فکری که مال من است

و نمیداند که در این اندیشه

تو ماندگاری با تمام یادهایت

که نیازی به باد نیست

خبر مرگ تو را دل تو به من سالهاست رسانده است

سلام