تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
سلام از یک رهگذر،
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

سلام از یک رهگذر، که باید جواب داد آن سلام را که آید از بینهایت دور . باید جواب داد که خواهد رفت تا دور، دورتر از دور. که شاید سلامی آورده از برگ گلی یا سلامی از درختی خشک که تمنای آب میکند برای بلبلی بر روی شاخه ی بی برگ و بال خویش ، شاید سلامی از خورشید که از گرمای خویش تنها مانده، بی دوست . و خواهد برد سلامت را دور ، دور تر از دور ،سلامت به بهاری که بیاید و ببارد بر دشتی که درختی دارد خشک و بلبلی هست تشنه یا سلامی برای ماه که دوست باشد برای خورشید هرچند در بینهایت دور. و اکنون یک سلام از یک رهگذر که میخواهد یار و هم پای دیگر تا گذر باشند از نور تا بینهایت دور .

سلام

 


 
برگی خشک . نوید قطره ای بارن
ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

برگی خشک ، ناتوان ، بی رنگ و بو ، دور افتاده از شاخه ، برگی افتاده  در اغماء در حالت مرگ به حکم حاکم فصل خزان ، با گامهایش بر روی زمین و صدای خسته از زیر پای عابرانی رنگ رفته روی بسته ، خش خش و خس خس کنان تبریک میگفت اغاز خزان را و نوید میداد بهاری را که می آید و می خواند تمام برگهای بی رنگ و بی بو را به شادابی و می گفت در تراوت در بهاری که می خواند تمام خوانندگان را ُهر قناری ، بلبلی هدهدی یا که هر جنبنده ای با صدای زیبای خویش مست خواهد کرد آن زمان را .

 

و اکنون آن بهار است در زمین بی برگ و خشک ، افتاده در بینهایت دور .

در زمینی بی درخت آز مرگ آب وآبی ها و کشاورز چشم بسته ، دل آشفته و خسته از نبود آن بهاری که تنها برگ نوید میداد با خس خس و خش خش های پی در پی .

 

و قطره ای باران با طراوت میکشید خود را در بالین آن دریای بی پایان . یا خدا شاید که حکمت ، باید که دانائی ، ولی ... اما چرا آنجا که باید باشد این آب شتابان بر زمین ، آنجا نباشد که پیر مردی دل به روی تو گسسته ، ذهن آشفته و خسته با نگاهی زیرک و تیز به اعماق آسمانیکه حتی نیست تکه ابری ، که نباشد نوید بارانی بر این زیبا دشت ، بر دل غمگین آن پیرمرد .

یا الهی ببار باران ، بکار در دل خشکسار پیرمرد با دلی خسته گلی از نوع نیلوفر بی بهاری که نوید میداد آن تنها برگ پر امید . که دانم حکمتت را اما چه خواهی از دل کوچک و کم وسعتم که هرگز من ندارم گنجایش افکار و دانائیهای هزاران اقیانوس وارت را . چه میشد دعایم گوش بودی تو .

 

و اما آمد ان باران در آن دشت گنه کاران و میدیدم ناله های عقربها ، مارها ، خارها و کاکتوسهای فراوان را ِ ولی باری دل بشکسته ی آن پیر فرتوت چه خش میشد با قطره ای باران .

 

خدایا شکر    خدایا شکر

سلام

 


 
به یاد یاد آورنده یاد
ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

من ، مغز من، فکر من، روشنی من است چشمانم نور میبیند گوشهایم صوت را می شنود . چشمهایم گر کور و گوشهایم نا شنوا ، بازهم مغز، من فکر من نورانیست.

 

توی فکر من پیرمردیست، روی بلندی نوک کوه خدا را میخواند . در فکر من کودکیست نا بینا که نور را میشنود به کمک خواهر کوچکترش . در فکرم مردیست که زمان را میخواهد . ودیواریست که سد هیچ عابر نشد وسنگی که سر هیچکس نشکست  و حسینی که بلند میخواند لالایی و شعر میگفت چه خوب . زنی که حکومت میکرد بر تمام مردان و یک مرد که از تمام زنها میترسید . سگی که پاچه هیچکس نگرفت . یه عقرب که دل به دله مرد عاشق داد و او را کشت . درختی که سایه نداشت و یه کوه که فقط پیرمردها  ازان به قله سعود میکردند . و دو مرد که میرفتند و میرفتند و میرفتند تا آخر دور .

سلام

 


 
آدم همه چیز یادش میره مگه یادش که همیشه یادشه
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

به یاد یاد آورنده یاد

 آدم همه چیز یادش میره مگه یادش که همیشه یادشه

یادمه روی بلندی رفته بودم که همه چیز یادم بیاد . یادمه روی بلندی خودم و از خدا طلب میکردم . یادم نبود که من هستم تا خدا با منه . آره خدا با من بود روی شونه ی چپ ، روی شونه راست ، توی قلبم . چه دریاست دلم اما خدا یه عالمه اقیانوسه . یادم رفت قانون گنجایش . یادم انداخت خدا که چرا دله من کوتاهه . یادم انداخت خدا که چرا دور از من همینقدر که به من نزدیکه . یادم انداخت که چرا تا خودش بود نبی داد برای بین من و خودش . چون کنجایش نداشت دل دریایی من اقیانوس .داشتم داد میزدم توی خودم که چرا ؟ که چرا من روی زمینم . که یادم انداخت بودن بشر روی زمین خواست بشر بود ، همیشه خواست بشرها نابجاست. یادمه خوب یادمه که یادم انداخت که باید گذشت . با یه تکون به من میگفت بیدار شو.

سلام