تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
گم شد سرزمین تنهائی من تو غروب غم گرفته و مه آلود مردمی خسته
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

گم شد سرزمین تنهائی من تو غروب غم گرفته و مه آلود مردمی خسته ،ومن باید و باید میگشتم و میگشتم تا پیدا کنم دوباره سکوت و غرور و تکبر . گم کردنم مردمه خسته . بازم  هوای دلم مه آلود شد از غبار تلخی و سنگین شد از وجود هیچ که نبود.

 

 من همانم ،بهنامم، با همان شادابی و طراوت ، بهنامی که ترین بود در تمامیه جاودانه بودنش، خسته شده از این همه نبودعدالت که همانا خدایش میگفت بوده و هست و خواهد بود . بهنامی گم شده در عصر دروغ ، جنگ نکرد هرگز حتی اگر حقش را می ربودند،من بهنامم با همان شادابی و طراوت ، بهنامی که مدام فریاد میکرد دردی را در سینه ای که از آن خودش نبود که سالها سالها پیش بخشیده بود به درختی که تراشیده بودند سینه اش را حکاکان عاشق.سینه ای که آفریده نشده بود مگر زندانی برای حبس دردهایش.من بهنام پوشیده شده ازخار و خاشاک، بهنامی که گم شده بود در کوچه پس کوچه شهری در بینهایت دور ،در بینهایت دوری که نوید میداد برگ خشکیده و افتاده بر حاشیه ها بهاری را که نه هرگز ندیده بود به خودش این بینهایت دور بینهایت دور. 

من بهنامم کسی که کس نشد مگر با یاد خاطراتش از ارزوها. و نرفت به جنگی که آنشویش سر نوشت ایستاده بود ، بهنامی که خود را افتاده دبده بود بر روی زمینی که دیگر زمین نبود.

من بهنامم بی خط وخال ، بی رنگ و نار، بهنامی که سراسر پنجره بود.

سلام