تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
اینجا زمین میچرخد
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

اینجا زمین میچرخد

کند تر از مرگ تو در روز

کند تر از مرگ من در شب

تا زمان میچرخد این زمین میرقصد،

 بی اهنگ میرقصد در شب میرقصد ، در روز میرقصد

چه زیبا  میرقصد ، چه دقیق میچرخد

و بی اهنگ چه زیبا میرقصد

 

تا مرگ زمان ما با او میچرخیم ،میچرخیم

ما با او میرقصیم

کند تر از مرگ تو در روز ، کند تر از مرگ من در شب

و او که بی ما میچرخید ، میچرخد

و چه زیبا ، چه دقیق ،.....

سلام


 
هی چی بگم از اینهمه اندوه
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

سلام . یه روز ، یه روز که هیچی 365 روز (همون یه سال خودمونه منتها قلمبه) گفتم که بابای من ، آقای من ، دوست عزیز یه کم فکر یه خورده شوروشعور یه زره معرفت با یجو غیرت اگه قاتی کنی میشه یه بشر متمدن ، یه بشر مخالف با بدی ها ، یه بشر که اگه بتونه کمک کنه دنیا رو توی کمک کردن زیر پاش له میکنه آخرشم یه تف تو صورت هرچی آدم بیشعور بی شور بی اخلاق نا ادب که بابا من اینم بدون دقدقه های امروزی یا هر روزی . آخرش جوابم می شد پس خودت چی ؟ چی داری از شور و شعور از مرام و معرفت از غیرت برای این دنیای نا متمدن ؟ منم که میدیدم این قوم به خیالی آدم از همون عصر جهل و نادانی ، نه زمان زنده به گور کردن زن بلکه عقب تر ،عقبتر هستن میموندم که چی جواب بدم که بفهمن که منم از همون منهای خودشونم که تو وجودم این حرفِ که به عمل برتریت داره ،سرم رو مینداختم پائین و شرو میکردم با خودم فکر کردن . هی چقدر دلم گرفت وقتی دیدم که دستم خالی برای عمل کردن . هی چقدر حالم گرفت وقتی دیدم آدم زاده شده برای حال گیری ، اونم چی خودش از خودش . جالب اینجاست که همه میگیم خدا یکیست ، اما خدا هامون یکی نیست ، بعضی هم میگن محمد (ع) پیغام آور آخره ولی عیسی مسیح کلاسش بیشتره , دین یهود دین یه مشت خره . با با ایجا زمینه ما هم فرشته ی دفع شده از تمام علم به عالم ،اونیم که باهاش دشمنی میکنیم از خودمونه از نصل بابا آدم و ننه حوا . قشنگیش اینجاست که ما سر خاک خدا با خودمون دشمنی میکنیم خدا رو انکار،انگار نه انگار که ................... هی چی بگم از اینهمه فقر فکر .هی چی بگم از اینهمه اندوه . هی ....هی.....هی...... هان !!

 

 

سلام


 
همکلاسیها یادش بخیر زیر . زیر باران دویرنها یادش بخیر
ساعت ٥:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

ای صدای همکلاسی
خوب میشناسمت تورا
یاد می آوری مرا
دویدنها ،رسیدنها ومیوه چیدنها
میوه دزدیها یادت هست ،

و اکنون مانده ام تنها
کوچه ها پر زخالی
و درختی آری از میوه چیدنها
و کلاغی ، با آوازی گرم و مشکی

ای نگاه همکلاسی
یاد می آوری مرا
زمانی در کلاسی پر هیاهو
و دلی در هر زنگ دعوا ،چنگ در مو
و صدای جیغ هایم ،جیغ هایت
صدا میکرد معلم را مثل کلاغی پر هیاهو

و اکنون مانده ام تنها
و کلاسی خالی از جیغ هایم،جیغ هایت
و حتی آن معلم که می آمد با چوب بلندش

و اکنون مانده ام تنها و حیاطی و کلاغی
با صدای گرم و مشکی ، بانشاط از بودن ها ، نبودنها
ودلی پُر بیاد هر کلامی ، هر درختی و دویدن ، و صدایی گرم و مشکی

سلام

 


 
کلی بگم من اصلا نمیدونم
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

ممممممم  ....!!!!!!؟؟؟ سلام راستش ،راسش نمیدونم از کجا باید شروع کنم یا نمیدونم اصلا باید شروع کرد !؟ شایدم شروع شده و ما خبر نداریم ؟ ببینم اصلا چی باید شروع بشه؟ کلی بگم من اصلا نمیدونم .

امروز 03/10/1383 تصمیم گرفتم که از امروز هر روز یه چیزایی بنویسم ، و اینم بگم که من از این تصمیم ها زیاد گرفتم ، اگه یروز دیدین خبری نیست اصلا تعجب نکین یا دلواپس نشین که کوش پس چی شد نکنه یه موقعی زبونتون لال تصادف کرده باشم ، نه سالمه سالمم فقط یا حالش نبوده یا مطلبش .

ok،امروز قرار بود برم شهرک ازمایش برای امتحان گواهینامه اونم از نوعه موتورش .رفتم ،صبح از خابه ناز با دهنه باز بیدار شدم با هزار امید و چهار پنج هزار آ رزو که قبول بشم، که نشدم . فکر میکنم تمامه شد نا و گرفتنا و دونستنا و... برا ما تبدیل شده به نشدن و ندونستن ونگرفتن ..... تازه شانس ماست، امسال از بعده ماه رمضونی که یه دوایی بین من و خدا پیش اومده بود همش تبدیل شد به بد شانسی ، البته اینم بگما که قبلش همه چیز واسه ما روی بود سکه میومد ، بماند، آ ره میگفتم ( البته اگه شانس بیاریم این یه قلم تبدیل نشه به نمیگفتم ) که بدشانسی اونم از نوع بدش گریبان گیرمون شده اساسی گواهینامه ماشین ما توی شهرک ازمایش صادر نشده نا پدید شده . اینم نمیگم که از 10 روز پیش پاس این دفتر و اون دفتر بودم واسه جوابه سر بالا ،ا خرشم بعد دو ما دیر اومدن گواهینامه گفتن برو دو هفته ی دیگه میاد دره خونتون .

هی هی هی . دیگه این هی گفتنامونم دله کسی رو نمیسوزونه از بس طرف خودش آآآه داره.

خدامونم که قربونش برم قهره باهامون اساسی ، ما هم جای خجالت کشیدن لج کردیم داریم واسه خودشو پیامبراشو اماماش .... جُک مسازیم ، بدشم واسه همدیگه تریف میکنیم وُ هِرت هِرت میخندیم . اونقده همه چیز رو سر سری گرفتیم که دیگه ترس از مرگ معنا نداره ،همینم هست که اماره خود کشی هامون سرکشیده به هوا . بازم حالم داره بد میشه داره منو میکشه به سمت اراجیف ،حرفای صدتا یه غاز . بازم دلم گلایه میخواد . حوس کرده چایی داغ سر بکشه اونم از نوع بدون قندش که از زهرمارم بدتره . به قول حسین سرد مه مثل یه قایق یخزده روی دریاچیه یخ  یخ کردم . 

 

ساعت 2و10دقیقه هست . من هنوز هیچی نخوردم  گشنمم نشده . آخه من هالم بدشه اصلا گشنم نمیشه . ولی میخوام برم ،کجا نمیدونم .یه جای دور ،دور از اینجا . کتابم دیگه راه حل نمیشه واسه من  باید برم خودمو گم کنم توی شلوغی . این بهترین و اخرین راه حل واسه منه . یادش بخیر قدیما یکی بود که واست اونقده حرف میزد که مّخِت مجال فکر کردن  نداشته باشه اما .... هی  همممممم فعــــــــلا

 

ساعت از اون 2و10 دقیقه رسیده به 6و 14 دقیقه ، راستش رو بگم هیجا نرفتم یعنی نمی تونستم برم ،ولی هنوز حالم بده آخه هنوزم گشنم نشده الان یه قسمت از شرای حسین پناهی رو داشتم گوش میکردم ، که به زور میخواد برگرده به بچگیش هِیَم میگه من میخوام برگردم به کودکیم . ولی من اصلا نمیخوام برگردم به کودکیم من .. من .. من میخوام بزرگ بشم بزرگتر از 21 سال بیهودگی . من میخوام بشه 60 سالم ، پشته یه پنجره ی  قدی به عرض دیوار تو اتاق خواب با تخت پر قو روی صندلی تاپی روبروم یه شمینه . به بیرون نگاه میکنم از اسمونش داره برف میاد میرم پشت پنجره نگاه میکنم به دونه دونه ی برف که میریزه زمین بدشم توی تخیلم خاطراتمو توی دونه دونه ی برف میبینم مثل یه فیلم ، دیدنه کارتونه شرک . از درخت بالا رفتنا به خاطر یه دونه گیلاس . زمین خوردن توی یه سربالایی تند ، میبینی همش داره میریزه زمین اااا زمینو رنگ کرده سفیده سفید دوباره خیابونا رو باید خط کشی کنن اونم با رنگ سیاه ،اینو نوم میگه وقتی من دستمو دراز کردم بیرون سوی برف ولی حیف برف نمیتونه منو به خودش برسونه . (طرق) صدای در بود یا یکی اومده یا یکی رفته من برام مهم نیست شایدم نَوَم بوده که از اتاق رفته بیرون نمیدونم چی میشه که داد میزنم: لیا    لیا   رضوان اگه خاست بره بیرون لباس گرم تنش کن سرما نخوره انگاری باز داره برف میاد . بدشم میرم میخوابم روی تخت ملحفه رو میکشم روی خودم تا زیر گلو چشمام رو میبندم ، اروم اروم انگار دارن میکشنم تو خیال . یحو خودم بیرون اون پنجره ی قدی به عرض اتاق میبینم . دارم با برفها میرم رو به زمین به سنگینی یه دونه برف اِینه خاطراتم نرم و سبک بی رده پا ، اره انگار که منم خاطره ام مثل یه دونه ی برف برای نَوَم رضوان پشته یه پنجره ی قدی به عرض اتاق ،مثل صندلیه چوبی، مثل یه خواب . من نمیخوام برگردم به کودکیم . گوش میدی هی با توام  اینو نگاه خوابه   خوابش برده   ما رو باش درمونمون شده کی  هی  فعـــــــــــــــــــــــــــــــلا  

 

 

همون روز همون جا ساعت پانزده دقیقه مونده به هفت  . هنوزهم هیچی نخوردم هیجا نرفتم 

 سلام


 
آب را بی روح ، روان است
ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

آب را بی روح ، روان است .

آتش را دود و دوان است .

خاک را، چه مهربان است .

            

             و اما من

روح هست و روان نیستم

دود است و دوان نیستم

من آن خاکم که مهربان نیستم

 

       بشر عجب مخلوقی است غریب !!

 سلام


 
یاد دارم لحضه ای را که دوستم
ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

 

یاد دارم لحضه ای را که دوستم ........ چشم در چشمم با نگاهش میگفت: دوست دارد دوست داشتنم را .

 

و هنوز یادم هست لحضه ای را که چشم در چشم دوستم ...... با نگاهم میگفتم دوست دارم دوست داشتنش را .

 

و هنوز یاد دارم لحضه ای را که دوستم می گفت: که دوستی دارد که نامش ........ است و زیبا و خوش خو و خوش رو و پر درد و پر از غصه و من گفتم: بکش دردش را، ببار بر آن تا بشویی غصه از نگاهش را و میدیدم نگاهش در نگاهم را که میگفت دوست دارد دوست داشتنم را هنوز و می گفتم در نگاهش که دوست دارم دوست داشتنت را تا همیشه .

 

و همین امروز ، با صدایی رسا از آن سوی صدا برها ، بدون هر نگاهی در چشمانم که میگفت کجایی تو . و با زبانی دیگر که ای کاش اشتباه از من باشد میگفت ، که دیگر نمیخواهد کسی را برای رازهایش ، که دیگر نمیخواهد بماند سنگ صبور این دل کوچکِ پر وسعت و غمخوار و غمناک و دوداندود و خام و خاک خورده ، که دیگر نمیدیدم در نگاهش دوست داشتن را و نمی خواند که میگفتم دوست داشتم ، دوست دارم دوست داشتنش را در نگاهم.

 

ولی باور نداشتم که این دشت پر وسعت ، قلبم بماند خالی ز آدم ، چه دوستم ،چه گل یاس ، وحتی درختی از جور کاکتوسش .

 

وچه راحت جوانی خام و خاک الود و غمناک که ای کاش خوشقدم بود با آن گامهای نحسش که مبرد نگاه مهر آمیز دوستم را .

 

و یادم هست همین امروز به زبان دیگری میگفت گم شو ، تو دیگر نیستی وقتی من نمیخواهم تنها بمانم ، که دوستم هست .

 

و یادم نیست ، خدا را قسم که یادم نیست که روزی خواسته باشم غمش را   و بارها گوش بودم ناله های او از ته دل و هنوز نمیخواهم ، نمیخواهم غصه اش را که رفت و باید میرفت و خوش رفت و خوش باشد ، خدا یار و نگه دارش ، که من را تا بوده و هستم ، بمانم به یاد آن نگاهش که میگفت دوست دارد دوست داشتنم را .

و یادم می ماند امروز ، همین امروز همین تاریخ و آن ساعت از شبی بارانی ،من تنها میشنیدم در صدایش در خیابان زیر باران که می گفت که شادست بدون من ، با دیگری ، و خواهد رفت

 

من تشنه مثل خورشید بی سرزمین تر از باد ،،،،،، من برای تو میخونم هنوز از اینور دیوار

بارون و دوست دارم هنوز چون تورو یادم میاره ،،،،، کاش تو لحضه ی آخر عشق تو نگام میخوندی ،،،

سلام


 
چه رویایی ، چه خوابی ، خالی از هر رنگ و بویی
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳۸٤ : توسط : بهنامترین

چه رویایی ، چه خوابی ، خالی از هر رنگ و بویی ، خوابی پر ز دشنامهای سیاه از مردان و مردمانی روی بسته ، با گیسوانی پر ز آه و پر ز افسوس و صدایی در همین دورو برم که صدا میزد بهنام ، بیدار باش بیدار باش. و من میدیدم پس بیدار بودم هنوز .سرم را گرفته بودم محکم میان دو دستم  تا نیفتد و صدا میگفت : بهنام ،بهنام بیدار باش . و نگاهی از سوی هر نقابی با نیرنگ و به افسون و چه میخورد نگاهم را . و فرو میرفت آه در گلویم و صدایی که میگفت: بهنام! بهنام! و چه دردی در سینه ام بود از صدای آه هایم ، از نگاه افسون بار افسوس خوار مردان و مردمانی روی بسته . و دلم فرو میرفت ومیرفت ومیکوبید و میکوبید بر کلامم و میگفتم و میگفتم  یا ا...  ویا ا.... و صدایی که میگفت بیدار شد ، بیدار شد ،

 

اون زندست .  

 سلام