های ای خدای مانده در بند دیو . زمین از آزادی تو مایوس است
ما با کدامین افسانه هم رزمیم؟از کدامین دیو می ترسیم؟من از افسردن خوشبختی می ترسم و امید بر بارش دیگر می بندم ، من خودم را در پنجه های غم مبینم و برای ماندن شادی می جنگم ،من پناهگاه شادی را می دانم ولی برای در امان ماندنش لب میبندم. من همه ی شادی ها در دل می ریزم.من به غمها به شیطنت لب غنچه می خندم .من تو را با مردم در انتظار دیم.تو هم خسته و غمگین به امید بودن شادی می رفتی . تو هم هم رزم من بود د لشگر امید.های هم رزم لبسته ی لحظه های تلخ . سلام
های خدای وا مانده، از دستم برایت چه کاری ساخته است
باید از نو نوشت . باید از تازه ها گفت هر روز. باید از دور پرید و به نزدیک رسید. باید هر روز نشست و خورشید را حدس زد. باید از آواز قناری ها یک معما ساخت و برای حل آن از جهان پرسید. باید از راه رسید و دم پنجره با اخم قهوه ی تلخ نوشید. سلام
ای خدای آدمهای بیدار؟ کجا خواب مانده یی ؟؟؟ به کدام درخت سیب تکیه داده بودی ؟ هان
می دانی ام چیست؟؟ عشق را در میان واژه های بی معنی گم کرده ام. برای یافتنش باید واژه ها را کشت و از نونوشت
من همانم که خاطرش در خاطرتان جا مانده بود جایی. آمدم بگویم بی خداحافظ ، سلام
هان ای خدا . خودی نشان نمی دهی؟
من بر این تنهایی ام ایستاده ام هر سال سبز میشم و باز زرد و باز مرگ و هر سال باز سبز.من بی هیچ همخوابه یی عشق بازی میکنم. من بدون هرزگی بارور میشوم هر سال. من منم . با تمام تنهایی هایم.سلام
هی خدای روزها رفته ، روزهای مانده را هم تو خودایی میکنی؟؟؟
مثل جمعست امروز . فردا شنبست شاید . من گم شده ی ایام هفته هستم. من له شده در ورق های تقویم بودم. باد مرا با خود برد وقتی این تقویم آینده را باد ، بی مهابا به گذشته میکند پر پر. سلام
هان ای خدای بیچاره ؟ سر جنگ با کدام فرشته را داشتی که افتخارت را لجن مال کردی؟؟
من اولینی نیستم که بازیچه ی تمام این شباهتها میشود هر روز ، تمام مردمی را می شناسم که تکرار میشوند این بازیچگی را، من تمام مردمی را می شناسم که به ساده ترین سایه دل می بازند ، و برای اولین سیب افتاده از هر جا لبخند میزنند مرموز. من تمام مردمی را می شناسم که برای این آبادی ها باد می نویسند و با آب می شویند هرچه را که در این دفتر سیم خاردارها بنوشتند ، خون می شود جوهر ، مرگ می شود امروز . من مردمی را می شناسم که هر روز گریه میکنند اما هر شب میخوابند تا روز گریه کنند باز هم.سلام
هان ای خدای گذشته های نزدیک ، از دورترین آینده ها چه خبر؟؟
حال ما خوب است معتدل رو به روشنائیهاست ،حال ما هیچ خدا را بندگیست ،و خداوند هم این روزها خوب میداند بنده کیست! ،حال ما سبز است اما لجنی ، حال ما روزگذشته را پشیمان شده است ، روز ! حال ما شبها هم عصیانگر شده است ،حال ما سرو و صنوبر را فرق نمی دارد زیاد ،زندگی آبتنی در حوضچه ی اکنون است ،حال ما خیس آن اکنون است ، حال مار خواسته باشد اگر دوستی ، خوب است معتدل رو به روشنائیست.
سلام
های خدای قبر های خاک خورده،این مردگان دیروز را هم به دانش امروز مجازات می کنی؟؟؟ قبر من قبر زیرین باشد.که نرسد صدای پایتان از دور. که نپرم از خواب. که نخورد سنگ لهد به سرم. زیر خاک باندی نیست چسبی نیست. مادری نیست که بعد از ترسم بدهد یک لیوان آب به من.پدری نیست که بگوید آرام، خواب دیده یی انگار ، قبرمن قبر زیرین باشد که اگر آمدید و فرستادید صلوات ، مرده ی بالایی هم شریک این همه خوبیتان شده باشد یک روز، قبر من دور باشد، که کسی اگر آمد دیده باشد مردم بالا را ، خوانده باشد سنگهای زیاد،جعبه ی خیراتش شده باشد خالی،برای بیداری نوک انگشت کافیست ، پوسته ی سنگ مرده ی رویی نرم است ،مرده ی بالایی گرماییست ، آب بپاشید بر سنگ ، دل مرده بالایی مهربان است زیاد ، دست بکشید بر سنگ ، قبر من قبر زیرین باشد ، پوست زمخت تن من دستان نازکتان می کند زخم شاید ، چشمانم زیر خاک هم گیراست ، حرفهای دلم هم برپا ، آمدید گوش شنوائیتان جا نماند جایی ، دل من پر حرف است ، غمهایم زیاد، قبر من قبر زیرین باشد ، من میخواهم اولین باشم که از این قبر میرود به بهشت ، مرده ی بالایی منتظر زن زیباییست که بیاد هر روز و بگوید به او ...سلام
ای خدای چی باید گفت به تو؟؟؟هان؟؟؟هیچ؟؟؟
گاهی باید هیچ نگفت و پی هیچ را نگرفت و هیچ را به هیچ کرد حساب.مثل تو که به هیچ می شوی بزرگ . مثل من که به هیچ میرود روز و روزگارم.سلام
می دانی ام چیست بزرگ ومتعال؟ انگارهرچه بیشتر به تو شک می کنم تو مهربان تر میشوی
پرهای سیاه ام را باز خواهم کرد وبال خواهم زد و قارقار خواهم کرد.می دانم که صدای کلاع هماینروزها هم صدا دارد.صدای کلاغ هم نخس نیست.گرم است وسفید.سلام
بیا بازی
چه بازی؟
بیا به هم دروغ بگیم
چه کاریه؟
کار نیست یه بازیه
من از این بازی خوشم نمی یاد!
خوبه که ! یاد می گیریم به هم دروع بگیم،ما (باید) یاد بگیریم به هم دروغ بگیم.
وای ای خدای تاریکی ، نور ت کو؟؟
ما چه از هم دوریمو چه از هم دلگیر ، و در این وانفسا غم همپیمانه مان ، و چه تلخ است مزه مان، و چه جامی که نداریم و چه رنگی که ندارد و چه بویی که نیست.سلام
هان ای خدای خنده و سوز !!! یک نمایه از گدشته به حال می دهم ، کودکی امگریه کردم وتو خندیدی ، حال که بغض می کنم گریه می کنی؟ کدام را باور کنم ؟ان شوخ طبعی ات را یا این دلسوزی ات ؟
از غصه و باران که بگذریم،زمین حال دیگری دارد،قصه های نو خواهد گفت به یقین، غصه های تازه را بغض می گوید با ابر ، سوزهای زمان را مینویسد با شاهپر ابر وجوهر برف ، امسال زمیستان بغض تازه می ترکاند بی حق حق ، وتو بگو واگویه هایت را آدم برفی برای آدم برفی و بگدار بدانند این برف بازان ، این چله گم کردگان به بی راهگی نبود هندوانه و انار ، تا ابد باقی خواهد ماند این وصلت آذر و دی در آن دقیقه آخر. سلام
با خیال نور هایت چه کنم؟؟ ای خدای فرورفته در تاریکی ؟
مرگ برایمان به آواز بلند میخندد. دست بر دست میگذاریم ومی بینیم پوسیدگی هایمان را
مرگ هم به سراغ مان آمد اگر ، میگوییم برود .کار دیگر داریم.دست از سر پرکار ما بردارد.ما اینروزها عزا داریم .عزای دوستانمان را نگه می داریم میگوییم دور شو . ای مرگ بلند آوازه و تنها ، ما در غم مرگ همه همراهان سوگواریم. سلام
ای خدای ابرهای باد آورده،برای باران های نا خواسته هم تو خدایی می کنی؟
من نمی دانم که باد را که فوت کرد؟؟ولی خوب می دانم که برای خنک کردن من نبود .. میخواست آتش درونم گرر بگیرد.چوب بریزید بر این آتش که شاید از سوختم او دلش خنک شود . سلام
دزد را به چه امتحان کردی به نداری؟؟ فاحشه را چه؟؟ ای خدای بی بند و باری
و در این آبادی . نه آبی نه بادی ، و در این خاکستان که نه خاکیست و نه بستان به چه امیدی بجوشیم ؟؟ به چه امیدی بکشیم نفس ازسینه؟ به چه دردی بکشیم آه ؟به چه سودی بکنیم هر روز ضرر .من نه بهشت را می خواهم نه جهنم به که گویم ؟ از که پرسم؟
سلام
پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شده
و نه از سوز دلت باکم هست،ونه از مرگ شود تقدیرت،
هم درد می شوند مرا مداد ب6 و ب12 با طعم تلخ و غلیض سیاهی ها و طرح می کنند چشمانی را که سیاه نبود هرگز،چشمانت التهاب و اشک دارند و دستان من از خیسی چشمان توسیاه است هر روز.سلام
بار خدایا،من را بپذیر ووجودت را برایم پس بفرست
من یعنی ام شاد است ، شاد تر از آن همه خنده های بازیگوش،یعنی ام دیروز است، یعنی ام فرداست ،یعنی ام هرچه باشد اکنون است،نام دیگرم را بگذار حالا،شاید اویی بترجماندم خنده،دیگری معنی ام کند ناله،برای اولیم بار نیست که میگویم، معنی ام هرچه باشد خوب است،من خودم را می شناسم،بهنام، ترینی از بینهایت دور م.
سلام
خدای وقت و بی وقت کمی هم مارا برای حودمان زندگی کن
یکی اینجاست که به تومیگه دیونه خبر داری که فردا آسمون میخواد برای تنهایی زمین بارون رو نوحه بخونه؟ وتومیگی آره ولی دیونه یادت باشه آسمون از این قولها زیاد داده ،یه روز آماده ی ترانه های بارونی و بارون نیست ، یه روز بی چتر کنار جاده داری از تنهایی و سرما سگ لرز می زنی و آسمون داره شعرهای بارونیش رو متال گونه می خونه.
سلام
پناه ببرم به که از شر خودم که رانده شدم؟ای خدای رانده شده ها؟
ماه برایم دستی تکان می دهد و من برایش سر،و او لبخند زنان بر بینهایت دور میتابد ،می دانی ام چیست؟ آنکه می خوانی ام؟غم غربت پراکنده کرده اینجا آن غریبه ی چهره آشنا، صدای جیرجیرکان خاموش ،قارقار کلاغان برپاست،زوزه ی گرگان بر قله ، آب برکه گشته زلال،غلف زار ذهن خنک و شاد ، برف که ببارد یلدا می آید و من طولانی ترین ماه را جشن می گیرم آن روزها ، سلام
باز در کدام کوه و دشت میجنگی با تقدیر من؟؟ بگو تا بیایم و تماشا کنم
زیر و زبر آب یکی نیست زیرش آب ساتورویش آسمان، جنگ میان ماهی هاست ، ماهی ها در جنگ با پرندگان پیروزند همیشه،ماهی ها آب را صاحب شدند،کلاغان در این میان سالهاست که راویان این جنگند،این سیاهان بال خبر سیاه روزی پرندگان را هر روز قار قار می کنند،این شکست هر روزه را
سلام
های ای خدای عاشق مشق امروز را چه بنویسیم؟؟؟ هم آغوشی؟
عشق نه آن است که تو بگوویی. نه آن که من بدانم.. گفتند عشق آن است که تو بمیری و ندانی... آن است که تو بمیری و ندانند برای چه...سلام
ای خدای مهربانی ها ، با من هم مهربان تر باش
چهره ام رنگ انار است .چشمهایم دانه هایش . آن نقابی که تو دانی پوستش، تاجم علم و قیام است ، فکرم باغ انار است . من همیشه سبز میزییم و سرخ می گریم . من انارم. سلام
دلمان خرمالو کرده هوس. این زمان رو زودتر ببر تا ببارد برف. ای خدای فصلهای بیهوده
زاده بر زایش آب. خواب مانده بر این آخر و دور،خوردن سخت با صورت با پوست درخت غمگین،تکیه بر بید جوان،سر فرو برده به آب ماهی، خسته خفته بر الطاف چمن،نم نمک کردن یاد باران، یاد داری داستانم از همان اول بار جایی از متن خودش خبر از یکی بود یکی نیود نمیداد هرگز، همه داستانم بود یکی بود تنها بود زیر بارش برف.
سلام
ای خدای خوب و خوبتر شاید، به زمین که رسیدی سری هم به دیار ما بزن. خون است و قیام . تو چه می گفتی ؟؟؟ جهاد؟؟
ای آنکه نهال نازک دستانت خاک را به خدا هدیه میکند شاید. نگاه کن، تو را نگاه میکنم.سر از خواب بردار و ببین که دیوانگان دو عالم جمع شده اند و برایت کف میزنند.!! مسخ شده اند از حضور همیشه وفورت در این گذر جاودانگی ، در این زندگی نه شاد و نه غم، در این زندگی ملس، در ای جاودانگی مبهوت ، تو را کف میزنند دیوانگان دو عالم و من کرنش کنان تو را میگویم بی منت. سلام.


