تا بینهایت دور

شهری برای قدم زدن
 
دوستت دارم بانو گوش کن مرا
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٥ : توسط : بهنامترین

دوستت دارم بانو . گوش کن مرا . صدایم را بشنو . این منم از ته چاه خیالت . دارم با تو حرف میزنم . هزار قصه را که گفتم تهش می شود . دوستت دارم بانو . گوش کن مرا من دارم برایت می گویم . از ته چاه خیالت . خیالم کن و دل بسپار و گوش و بشنو چه میگویم . از چشمانت . که سبز است و بی انتها . از رنگش . از خنده ی همیشگی آنها که هیچ وقت محو نشد . دارم از خنده هایت می گویم . خوب گوش کن صدای خنده هایت در گفتنم هست . خوب گوش کن دقیقا اینجاست که می گویم دوستت دارم بانو . اینجاست که باز می گویم و باز می گویم . سکوتم را بشنو و باز دارم از تو می گویم از لبانت که بی قید و بند تعریف می کند از خوشی هایمان.خوب گوش کن و من باز دارم می گویم دوستت دارم بانو و باز می گویم و باز می گویم و لبات می خندد و می گویم . سلام 


 
نزدیک نیست
ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳٩٤ : توسط : بهنامترین

و خدایی که در این نزدیک نیست . چه میکنی در آن دورها که سالهاست ندیدمت

هزار راه نرفته را وا نهادم و چسبیده ام به این کوره راه . میرویم به خیال اینکه صدای این جوی پشت دیوار لذت راه است و دیدن درختان بید از دور زیبایی اش . کلک خورده ایم . کلک خورده ایم از امید و رفته ایم به امید که خدا با ماست . ما چیزی نیستیم . رها شدگان این دشت تردید که هر لحظه ممکن است بی لذت، نفس آخرمان باشد . مرا ببین . مرا خوب نگاه کن که شاید روزی دیگر حتی خاطراتمان هم به یادت نیاید . سنگی شده باشم زیر کوهی از خاک .

سلام


 
بوسم بده ماچم کن
ساعت ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤ : توسط : بهنامترین

یاد روزهای رفته را بخیر کنیم روزی . برویم یکجایی بنشینیم  با هم در سکوت . تو بگوی هعی و یادت بیاید یک روزی رفتیم جایی و پایمان را کردیم در اب . من بگویم هعی و یادم بیاید یک روزی هندوانه در اب انداختیم . تو بگویی هعی و ترس از بلندی یادت بیاید و من بگویم هعی یاد کیفی که هیچ وقت دیگر در کادر نیست . بوسم بده ماچم کن و به خاطراتمان بگو سلام


 
از آن روزهای گند
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ : توسط : بهنامترین

از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است . از همان روزهای پر استرس و درد . از همان ها که حتی حال رفتن را هم نداری .

از آن روزهای گند چند روز مانده به بهار، که تو را خسته میکند از رسیدن به انتها و شروع دوباره . از همان ها که تو مانده ای و چشم های بسته و خسته . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که نگارش کم باشد، تو باشی و هزار درد و زهر . از همان روزها که شب نمی‌شود . که آفتابش پس آفتاب می‌چسبد و نمی‌فهمی روزش بلند است یا شبش . از همان روزهای گند کم خوابی از استرس خوابیدن، از ترس خواب دیدن . از همان روزهای گند چند روز مانده به بهار که سبز هم باشد جهنم است،د هم باشد جهنم است، باران هم که باشد جهنم است از ترس و دلشوره و استرس . از همان ها که به تو می‌فهماند زندگی از اولش که خوب نبود . این آخرش هم خوب نیست . شلوغ میشوی در مردم و داد میزنیم همه با هم . از آن روزهای گند چند روز مانده به عید است و فریادهای بدو بدو بیا که حراجش کرده است. و ترس که حراج شد و رفت، عمر هم رفت .  از همان روزهای گند چند روز مانده به عید است که خوب بو بکشی بوی مرگ می آید . مرگ زمستان و نه بیش . و خوب میدانی که امسال هم چون سال پیش و هرسال گند است و نباید برای رسیدنش شوری داشت ، شوقی کرد . از همان روزهای گند چند روز مانده به عید که همه نفرین های تو ، همه اخم های من را با خود به یدک میکشد.و تو میمانی و هزار لبخند مصنوعی که میگوید.سلام


 
جهنمی خواهم ساخت و در ان خواهم سوخت
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢ : توسط : بهنامترین

و تو ای خداوند بهشت و جهنم و جهنم و جهنم و جهنم 

میبارد اسمان. سخت و سخت تر . تابستان اتش افتاب و پاییز درخت سوخته و من در بهار هم جهنم و در زمستان جهنم . پس میسازم از خاطرات و رویا ها و ارزو ها و روزهای بدست نرسیده جهنمی و میسوزم و میسوزم .

نه به دنبال ابی برای خاموش کردن بودم و نه دری برای به بهشت رسیدن . میدانم که اگر در ته بهشت هم باشم باز خواهم سوخت .

پس ای روزهای اینده که ایستاده در شعله های اتش و تابش افتاب و ای روزهای سرسبز در جهنم و برفهای نشسته بر جهنم

سلام

 


 
← صفحه بعد